در انتهای روراستی قسمت دوم

من احساس میکنم که نکاتی هست که یادآوریشان اونقدر مهم است که باید قبل از متن اصلی آورده شود، نکاتی در رابطه با اینکه چرا مینویسم؟ که به نظرم سوال مهمی است، آنقدری که فکر میکنم هر آدمی که مینویسد هر باری که مینویسد از خودش میپرسد که برای چه مینویسد، و من الان، در همین الان، فکر میکنم تنها دلیل نوشتنم، چند نفر دوستان قدیمی هستند که در ایران مرا میخوانند، همین، انگار بخواهم زندگی شفاف نداشته ام با آدمهایی که به طور فیزیکی با من نزدیکند رو با توهمی از نزدیکی با آدمهایی که دورترند جبران کنم، چرا میگویم توهم؟ چون دقیقا نمیدانم چه کسی میخواند، و اگر میخواند کجا را خوانده، کجا را نخوانده و غیره.

چیزی که در موردش مینویسم، بیشتر شبیه پاشنه آشیل من است، اما من آشیل نیستم، لذا اسمش رو میگذارم قوزک ضعیف. حقیقتی که به نظرم در مورد من وجود دارد، این است که آدم بسیار ضعیفی در برخورد با استرس هستم، و ممکن است بپرسید که خوب، همه اینجورین، آقا حس ادبی نوشتن نیست، قرار نیست قطعه ادبی بنویسم که، مهم حرف زدنه، آره، در برخورد با استرس ضعیفم، و منظورم استرس احتمالا به اون تعریفی که یک آدم نوعی داره نیست، استرس های خیلی ضعیف تر زندگی رو هم نمیتونم هندل کنم، لاقل تا اینجا نشون دادم که نمیتونم و بدی ماجرا اینه که زندگی چیزی نیست جز استرس.

آدمی هستم که وقتی نقاشی میکشم، اگه درست در نیاد پاره میکنم، و دیگه هیچ وقت سراغ اون نقاشی نمیرم، تکرار کردن یک کار، و کشیدن یک طرح، و بد شدن دوباره اش، چیزی نیست که طاقتش رو داشته باشم، و بابت همین، همیشه جهتم رو عوض کردم، به طرز عجیبی، تلاش دوباره کردن برای انجام دادن یک کار، استرس عجیبی در من ایجاد میکنه که نهایتا باعث میشه اون کار رو ول کنم. اولین بار؟ اولین بار سر یاد گرفتن کیبورد این اتفاق افتاد، دقیقا خاطرم هست، سوم ابتدایی بودم، معلم خصوصی داشتم، و اوایل خوب بود، اما به محضی که رسیدیم به قسمت های دودستی کیبرد، و کار کمی شیب گرفت، من جا زدم. کوییتر، به تمام معنا،  و هر قدر بهم اصرار کردند، من گریه کردم، اینجا جای چایلد ایشوز نیست، حقیرانه است بخوام گره بزنم چیزی رو، ولی اعتماد کنین با من، بذارین بگم، من به قدری روزهای متمادی گریه کردم، که سرانجام بهم گفتن لطفا توی هال گریه نکنم و برم تو اتاق گریه کنم. اما اساسا من تصوری از سایر آدمها در موقعیت مشابه این ندارم، تصوری هم ندارم که چیکار باید میکردم، اما اون تابستون، از غمگین ترین خاطرات کودکی من بود و در این مجموعه مقایسه ای، طبیعتا کودکان کاری رو که دم پارک وی دارن فال میفروشن در نظر نمیگیریم.

اما نکته کجاست؟ نکته اینه که اون حس عجز، اون حس ناتوانی، اون حس پاک کردن صورت مساله (بیخیال شدن یاد گرفتن حرفه ای کیبرد) در من موند، دومین بار در دوران کارشناسی این حس پیش اومد، که البته گره خورد به ماجرای نگار، و یه سری پیچیدگی های دیگه، اما چیزی که جالب بود، این بود که تو سن 20 سالگی، احساس اینکه راه درست و معقولی جلوی پام پیدا کنم برای ساختن یک زندگی رو از دست دادم، و تماما خاطرات 9 سالگی برگشت سراغم در سن 20 سالگی. نتیجه؟ مثل یک خلبان جتی که ایجکت رو فشار میده، ایجکت رو فشار دادم، نه برای خودم، برای نگار. (البته الان حس میکنم به دلایل کاملا بیربط دیگه ای اینکار رو کردم، ولی اون موقع دقیقا به همین خاطر بود.)

الان؟ الان حدود یکساله، در فرآیند غیرخطی دیگری هستم، دوران دکترام، و به مراتب ریده ام. ابعاد ریدنم برای خودم غیر قابل تصوره، و اینبار بهانه خاصی برای پنهان کردن ریدنم ندارم، اگر ساعت ها میتونستم در مورد بدی های رشته مهندسی برق سخنرانی کنم، که دلیل اصلی بیخیال شدنم از این رشته در دوران لیسانس که ضعف پشتکار بوده رو پنهان کنم، اینبار دارم در رشته ای دکترا میگیرم که به مراتب معتبره، اما؟ اما …

اجازه بدین ابعاد ریدنم رو تشریح کنم، و خوب قراره با خودم روراست باشم. استرس، (استرس بی معنای بی دلیل، فعلا با این واژه میتونم تشریحش کنم) به قدری در یکسال اخیر برای من بالا بوده، که دکترام، آخرین چیزی بوده که در یکسال اخیر بهش اندیشیدم. و اگه نوشته های یکسال اخیرم رو مرور کنین، احتمالا همچین حسی هم بهتون دست میده که این آدم واقعا چیز دیگه ای برای فکر کردن و نوشتن در موردش نداره؟ وقتی نخوای به چیزی بیندیشی، میری سراغ چیزهایی که حواست رو پرت کنن، دختر، سکس، و … جز اولین گزینه هان. نهایتا به خودت میای و میبینی، رسما تلاش خاصی نکردی. و به طور کلی شرمندگی چیز بدیه، اینکه آدمیزاد شرمنده خودش باشه چیز بدتری.

در یکسال اخیر، به جایی رسیدم، که به نظرم افسردگی بود، ساعات خواب طولانی، فرار کردن از نور روز، ترجیح شب به روز، انزوای اجتماعی، و چیزهای مشابه، و دلیل این همه استرس نه شرایط استرس زام، بلکه اساسا در عدم قدرت تحمل استرس و ضعف پشتکار بود. من به همراه آدمهای معدود دور و برم، احساس میکنیم که من ریدم. اما صداهایی هم مثل همیشه در ذهنم وجود دارن که سعی میکنن ظاهر آبرومند به قضیه بدن، صداهایی مثل اینکه «دانشجوی دکترایی باش که انصراف میده، و میره بیرون کار میکنه، رها کن فضای خسته کننده درون دانشگاه رو». اما قسمت جالب ماجرا اینه، که حتی برای کار کردن در بیرون دانشگاه هم کار زیادی نکرده ام، و این هم برای خودش تجربه ایه که من دارم برای شما به اشتراک میذارم، ضرب المثلی در خوابگاه وجود داشت تحت این عنوان که خواب، خواب میاره، و جمله کوتاهی بود برای توصیف افسردگی خوابگاهی، که جوریه که به قدری محیط دور و بر نامناسبه، و بر اساس دلتنگی خانواده و … که ترجیح میدی بیشتر خواب باشی تا بیدار، و تو خوابگاه عدم نیاز به پخت و پز و … باعث میشه که بخوابی، و خواب، خواب میاره، یعنی اینکه تو میتونی راحت از آدمی که روزی 6 ساعت خواب براش کافی بوده برسی به جایی که ببینی میتونی روزی 12 ساعت بخوابی.

به شما تبریک میگم، شما وارد زندگی نباتی شدید. روزی حدودا 12 ساعت میخوابید، باقی بیست و چهار ساعت رو لَختی به آشپزی و دستشویی و حمام اختصاص میدین و باقی بیست و چهار ساعت یه تیکه گوشتید، که سریال میبینین. اگه گوشه خونه اتون دوربینی نصب شده باشه حتی حاضر نیستید فیلمی که از فعالیتهای روزمره اتون ثبت میشه رو ببینین. میتونین روزی 10 اپیزود نگاه کنین و خیلی از سریالها رو چند روزه تموم کنین، چرا؟ چون به دنبال چیزی هستید که فکرتونو مشغول کنه. اونقدری باهوش هستید که سراغ مشروب و علفِ تنهایی نرید، اما اونقدری اراده ندارین که بتونین بزنین بیرون، بیرون میزنین فقط برای دختربازی، لاقل فعالیتهای اجتماعیتون منحصر میشه به مراودات جنسی، و البته بله، به خودتون میاین میبینین باورتون نمیشه، در چند ماهه اخیر روزی چندین و چند بار خودارضایی کردین و این برای آدمی که کوچکترین درکی از سیستم بدنی یه آدم میانگین در آستانه سی سالگی داره مشخصه که حکایت از چی داره: گذشت زمان در حالت هوشیاری اذیتتون میکنه، و احمقانه ترین راه رو برای گذشت زمان انتخاب کردین، احمقانه ترین حواسپرتی: اگه میتونین، سکس آخر هفته، اگه آخر هفته نیست، خودارضایی.

روی کاغذ میدونین باید چیکار کنین، اما خوب، روی کاغذ همه میدونن باید چه کار کنن، هنر نیست دونستن، باید عمل کنین، ولی عمل نمیکنین، برید استخر، صحبت کنین، با اطرافیانتون صحبت کنین، از هیولای زیر تخت نترسین، تخت رو بلند کنین و با ترسهاتون روبرو بشین، مشکلتون رو بزرگ نبینین، و به فکر راه حل باشین و فکر نکنین فقط شما در دنیا هستین که چنین مشکلی دارین، نور آفتاب رو جدی بگیرید، و غیره، جملاتی هست که در ذهن آدم تکرار میشن، بی دلیل تکرار میشن، گاهی از فیلمها گرفته شدن، مثلا یه زمانی اینکه : ایتز نات پرسونال، ایتز بیزینس، تو ذهنم بیخود تکرار میشد، همینجور بی معنا، استایل ادا شدن جمله جالب بود، ولی به خودتون میاید، و میبینن، چه جالب، چیزی که تو ذهنتون تکرار میشه: آی هِیت مای سلفه. توصیفات بالا قابل درک نیست، برای نفرات سوم قابل درک نیست، ازونجایی که آدمیزاد باورش نمیشه که چقدر ممکنه گند بزنه، اما به نظرم برای به گا رفتن نیاز به دلایل عجیب و غریب نیست، اینکه یه چیزی ساده است، الزاما به معنای غلط بودنش نیست. اما آدمیزاد چیزهای دیگه ای رو بهانه میکنه، مثلا فمیلی ایشوز رو. چرا که آدم دلش میخواد دلایل موجه تری داشته باشه، یا اینکه: من شخصیتی هستم که به ریسک کردن و پشت پا زدن زنده ام، گور باباش، بذار بزنیم بیرون، مسترمونو بگیریم با یه عکس فارغ التحصیلی بذاریم تو فیسبوک و زیرش بنویسیم، وان فولو اُوِر دِ کوکوز نِست (دیوانه ای از قفس پرید).

اما پاراگراف اول در مورد این بود که چرا مینویسم؟ راستش برای اینکه عمیقا، در نهایت وجودم، حس میکنم همه چنین چیزهایی در وجودشون دارن (احتمالا امیدوارم، چون ترجیح میدم بقیه هم اندازه من فاکدآپ باشن؟)، یا شاید بابت اینکه حس خوبی بهم دست میده ازین همه روراستی؟، خواستم ربطش بدم به اینکه همه تا اعماق وجودشون میترسن، فقط ابرازش نمیکنن، و شجاع کسیه که میترسه، ولی عمل میکنه و چنین مفاهیمی، دیدم زرورق پیچیدن و نپذیرفتن مسولیت گند زدن در زندگی، زیبنده من نیست.

پی نوشت – زندگی در حال عبوره، آدمیزادم نمیدونه چند ماه، یا چند سال دیگه کجاست، امید چیز خوبیه، امیدی که من دارم اینه که متن بالا درست نباشه، چون هر قدرم که میخونمش با خودم میگم سی ری اس لی؟ واقعا؟ اما یه چیز جالب، تقریبا مکانیزم پاسخ مغزم به وضعیتم رو دریافتم، تقریبا هر روز، روزی دو سه بار، برای دو یا سه ثانیه احساس میکنم خوشحالم، زندگیم خوبه، نه تنها وضع فعلیم، بلکه وضع آینده ام هم خوبه، برای دو یا سه ثانیه این خوشحالی طول میکشه، و بعدش دوباره همه چیز مثل قبل، جالب نیست؟ این اتفاق به قدری تا الان تکرار شده برام که دیگه میدونم کاملا که یه چیز فیزیکیه، اتفاقیه که تو مغزم داره پیش میاد، چه کردم؟ تحقیق، نتیجه تا الان این شده، که یه مکانیزم درونیه برای مقابله با استرس، مثل فیوز عمل میکنه، وقتی مغز بیش از حد بهش فشار میاد، برای اینکه بتونه جون سالم به در ببره، یه تخلیه سروتونین طور رخ میده، که واسه چند ثانیه احساس خوشحالی میکنی، سروتونین همون داروییه که قرص های تیپیکال ضد افسردگی سعی میکنن تولیدش کنن، از ایران قرص خریدم، هنوز نمیدونم مصرف کنم یا نکنم، اما به نظرم آدمیزاد گند هم میزنه، سر هیچی گند نزنه، خجالت داره به قرآن. اما زندگی در حال گذره، من مراقب خودم هستم، احتمالا قدر زندگیمو نمیدونم. یعنی امید دارم، بهتر بگم، سعی دارم که امید داشته باشم، شمام از خودتون مراقبت کنین،