یا اینکه سبیل

بر خودم غلبه کردم و شلوار پارچه ای معمولی خریدم، شلواری که بر خلاف تمام شلوارهای دیگه ام فاقش کوتاه نیست، دو شلوار هم خریدم، یعنی در واقع یکشنبه صبحی بود که بیدار شدم و دیدم جالب نیستم، و برای غلبه بر حس جالب نبودن رفتم خرید، و این ماجرا مربوط به حدود سه ماه پیشه، رفتم و حدود 400 دلار لباس خریدم، یه پالتوی مشکی، مقادیری پیرهن مردانه، و چند شلوار که دوتاشون کپی هم بودن، شلوار پارچه ای مردانه ساده. شلوار پارچه ای خاکستری، در کنار پالتوی مشکی، به همراه موهای از ته ماشین شده، و یک سبیل نسبتا پرپشت، تیپ ماه های اخیر من بود. و اتفاقی که افتاد این بود، که هر بار، هر جا، خونه، دستشویی، مغازه، آسانسور، و پیاده رو که خودم رو تو آینه دیدم، یاد پدرم افتادم. ازینجا به بعدش رو میتونین نخونین، ولی بخونین، چه پریشونی ایه که تا اینجا بخونین و باقیش رو نه؟

اما یاد پدر افتادن اتفاق عجیبیه، حسیه که تمام مدت از حدود دو سال پیش، شروع به غلیان کرد و این روزها داره در درونم ته نشین میشه، اولین باری که رخ داد، وقتی بود که رو مبل خونه خودم دراز کشیده بودم، و ظرف انگور رو میز کنارم بود و داشتم فیلم میدیدم، و بعد که فیلم رو بستم، و چراغ رو خاموش کردم و رفتم زیر پتو، رو همون مبل، قبل ازینکه بخوابم، حس کردم دلم انگور خواست، دستم از زیر پتو اومد بیرون، رفت سراغ انگورها، و یه انگور برداشت و آورد زیر پتو، و من یاد این افتادم، که این صحنه، چقدر، برام آشناست، به اندازه تمام سالهای نوجوانی که خودم جلوی تلویزیون بودم و پدرم جلوی تلویزیون خوابش برده بود، و دستش از زیر پتو، به هوای آخرین میوه میومد بیرون.

اما فرقی که این روزها، یا شاید این ماهها، با دو سال پیش داشت، این بود که دو سال پیش حس نمیکردم به لحاظ ظاهری شبیه پدرم هستم، تا اینکه رفته رفته اتفاقاتی افتاد که این حس رو تشدید کرد. اولینش زدن موهام از ته بود، دومیش سبیل گذاشتنم بود، احساس میکردم نمیتونم سبیل بذارم، یعنی حس میکردم به لحاظ فیزیکی سبیلهام درنخواهد اومد، ولی بعد از یه ماه و نیم، دیدم سبیل های پرپشتی دارم، بعد شلوار پارچه ای مردانه، و نهایتا پالتوی مشکی، که پدرم هیچ وقت پالتو پوش نبود، اما من رو یاد کت پدرم مینداخت. و از همین روزها بود که هر بار جلوی آینه رفتم یادش افتادم.

شبیه پدر شدن، حسیه که به نظرم برای همه پسرا یه حس مشترکه، با تمام احساسات ضد و نقیضی که به همراهش میاد. من ازینکه یاد پدرم بیفتم، حس خوبی نداشتم. نه اینکه نسبت به پدرم حس بدی داشته باشم، و نه اینکه پدر بدی داشته باشم، نه هیچ کدوم ازینا، اما راحت نبودم ازینکه یاد پدرم بیفتم، به بیان بهتر، فکر میکنم ازینکه یاد خانواده ام، به هر شکلی بیفتم راحت نبودم. بنابرین سعی کردم سبیلهام رو تغییر بدم، و نتیجه کار سبیلهایی شد که از کنار لب آمد پایین، اما این تمام کار نبود. اگر از کچلی که ارثیه بگذریم، از شکم جلو آمده نمیشه گذشت، به این معنا که کچلی ارثیه، اما شکم دست خودم بود، که شد، اومد جلو، و من آدم شکم داری شدم، دوباره بخونین، پالتو، شکم، شلوار پارچه ای، سبیل.

آخر هفته ای که گذشت، نهایت این حس ها بود، برای کنفرانس رفته بودم به یه هتل کوهستانی در نزدیکی های ونکوور، یعنی ویستلر، و البته خوش گذشت، چون هتل لوکسی بود، (این رو در قسمت خیلی خوب زندگی طبقه بندی میکنم.) شب که خوابیده بودم، یکی از بدترین خواب هامو دیدم. خواب دیدم رفتم ایران، و روی دیوار یه اتاق، سه تا تلویزیون بزرگه، سه تا ال سی دی بزرگ، که وقتی داشتم یکیشونو نگاه میکردم، دستم خورد به دیوار، مادرم داد زد، نگران دیوار، دیوار ریخت، و یکی از ال سی دی ها ترک برداشت، بعد دیدم دارن نقاشیامو میریزن تو یه ظرف قیر داغ، تابلوهای بزرگ نقاشی رنگی، از یه نوار نقاله مانندی آویزون بود و داشت میرفت که به ترتیب بیفته تو ظرف، و من فقط میدویدم، و داشتم دنبال مسول ماجرا میگشتم، و همزمانم گریه میکردم، و سعی داشتم واسش توضیح بدم من واسه این تابلوها زحمتهای زیادی کشیدم. و به همه اینا، کلی خدمتکار هم اضافه کنیم که فکر میکنم بابت چند روزی بود که تو یه هتل لوکس بودم.

دیروز که برگشتم، اولین کاری که کردم زدن سبیلهام بود، امروز صبح تصمیم گرفتم موهامو کوتاه نکنم، حتی با اینکه میدونم موهای کوتاه بهم بیشتر میاد (حرف بقیه است)، دوباره تو دوره ای هستم که یادم نمیاد آخرین بار کی با خونه تماس گرفتم، آخرین تماس هم از پدرم بود که صداشو که شنیدم، و سی ثانیه که حرف زدیم، دلم میخواست، نمیدونم دلم دقیقا چی میخواست، معمولا سی ثانیه ای که با پدرم حرف میزنم، لحظات سختیه، اینجوری نبود قبلترها، در موردش نوشته بودم، که حلش کردم و درستش کردم، اما دوباره بدتر شده.

به هر حال، کاری که من میکنم، اینجا نوشتنه، کاری که شما میکنین، مراقبت از خوداتون.