یا اینکه کچل

این روزها سبیل گذاشتم، یه سبیلی که از دو طرف لبهام کمی کشیده شده پایین، سبیل گذاشتن رو از روزی شروع کردم، که باور کردم موهام اونقدری نریخته که بگم کم پشته، موهام اونقدری ریخته که بگم کچلم، راستش بابت ریختن موهام ناراحت شدم، اتفاقی بود که شروعش از سال آخر دبیرستان بود، تا الان که فکر میکنم به اتمام رسید و من الان با دایره خلوتی در انتهای سرم روبرو هستم. عقده هایی دارم که یکیش همین کچل بودنه. به طور صادقانه، از آدمای مودار بدم نمیاد، اما وقتی آدمی رو میبینم که موداره، ازینکه من چرا اون موها رو ندارم ناراحت میشم، ازینکه نمیتونم دست کنم تو موهام هم ناراحت میشم، و این البته باعث نمیشه دست تو موهام نکنم، گاهی زیر بارون یا تو باد که قدم میزنم و موزیک گوش میدم، دستمو میکنم تو موهام، و هر بار ازینکه مویی نیست که تو دستم گیر کنه ناراحت میشم. نه اینکه جوری ناراحت بشم که بشینم گریه کنم، اما ناراحت میشم، بدترین نوع ناراحتی، ناراحتی تکراری، ناراحتی مضمن، ناراحتی ای که تبدیل به عادت میشه.

اگه فکر میکنین که کچل بیریختی شدم باید بگم که نه، کچلی هستم که کله ام گرده، و کچلی به آدمهایی با کله های گرد میاد، و من هم کچل خوبی شدم. اولین روزی که کچل کردم، یعنی موهام رو با شماره دو زدم، تمام آدمهای دور و برم ازم تعریف کردند، و گفتند خوب شدی، من پرسیدم اینی که میگین خوب شدی یعنی نسبت به قبلا بهتر شدم؟ یعنی نسبیه؟ یا مطلقا خوب شدم، و همه گفتند نسبتا خوب شدی. من ازینکه حتی یک نفر هم نخواست تو دلش نایس باشه که بخنده و بگه مطلقا خوب شدی بدم اومد. احساس کردم بیشعوری آدمهای اطرافم این رو ایجاب میکرد. اما زیاد بهش فکر نکردم. اکثر آدما متفق القول بودن که دلیل اینکه مدل قبلی موهام خوب نبود این بود که کچل بودم، اما کچل نبودم، جوری که پشت سرم به غایت خالی بود، اما جلوی سرم مو داشت، و اینکه سعی میکردم با موهای دور و بر سرم کچلی کله ام رو بپوشونم حرکت جالبی نبوده. تمام این آدما مو داشتن، یا دختر بودن یا آقایونی که مو داشتن. شاید چون خیلی راحت تصور میکردن که انگار به ذهن من نرسیده بوده که من کچلم، و انگار هیچ وقت توی آینه، یا پشت آینه خودم رو نگاه نکردم، یا شاید فکر میکردن که واقعا به نظرم اومده که تونستم کچلی کله ام رو پنهان کنم و ازین لبخند پنهانی که میزدم که من کچلم، ولی شما نمیتونین ببینین چون قایمش کردم اذیت میشدن، به نظرم احساس میکردن که به شعورشون توهین کردم، و همزمانم ازینکه فکر میکردن دارم چیزی رو پنهان میکنم که از دید اونها پنهان نیست، دلشون به حالم میسوخت. آدمهایی که هیچ وقت «تجربه» کچل شدن رو نداشتند، و این منو ترسوند، اینکه کچلی پایان دنیا نیست، اما چقدر شنیدن حرف از آدمایی که «تجربه» حال تو رو ندارن، حتی اگه درست بگن، سخته.

همزمان با کچلیم عناصر جدیدی به ظاهرم اضافه شد، که اولیش سبیل بود، ریش و سبیلی که نداشتم، به چهره ام اضافه شد. ترکیبات مختلف، اول ریش کوتاه پروفسوری، زیر چونه به همراه سبیل اضافه شد. بعد از مدتی، قسمت مربعی زیر لب پایین هم اضافه شد، که بین ما آقایون به ریش «موهای زائد اطراف آلت تناسلی زنانه» معروفه، و بلی، من آدم مودبی هستم. بعد از مدتی سبیلم از سبیل معمولی به سبیل قیطانی تغییر پیدا کرد، یعنی قسمت بالایی سبیلم رو کمی تراشیدم، و بین دماغم و سبیلم حدود دو میلیمتر سفید شد. همزمان با سبیل چند کلاه هم خریدم. که جالب ترینشون یه کلاه حصیری، شبیه کلاه شاپوهای قدیمی بود، که ظهر یه روز تابستونی خریدمش، و بهم میومد. وقتی با کاپشن چرمم میپوشیدم، دقیقا شبیه معمارهای قدیمی بودم، کنار هم ساختمونی که میایستادم سعی میکردم عرض بنا رو با پام متر کنم تا ببینم چیکارش میشه کرد. بعد ها با شروع فصل بارون کلاهها دیگه پوشیده نشدن، و من موندم با سبیل، سبیلی که این روزها بدون ریش، و فقط همراه قسمت مربعی «موهای زائد اطراف آلت تناسلی زنانه»، از کنار لبهام دو سه سانتی اومده پایین، به سر میبرم.

این تمام ماجرا نیست. مدتی طول کشید تا به ظاهر جدیدم عادت کنم. پدرم موهاش ریخته و سبیل داره، و هر بار تو آینه خودمو نگاه میکردم یاد پدرم میافتادم، اما حتی مستقل ازین مساله، ظاهر جدیدم تعریف جدید از من ارائه داد، و برای اولین بار بود که فهمیدم، ظاهر آدمی تو حس آدمی و معرفت النفسش و حسش به خودش فرق داره، جوری که آدم بدون سبیلی که مو داشت، تقریبا برای من یه آدم غریبه است، هر چند که برای دیگران همان آدم سابق باشه. با بالاگرفتن حس شباهتم به پدرم، کم کم حس یه آدم 28 ساله بهم دست داد. و برای اولین بار، احساس کردم بدنم دیگه بدن یه آدم 22 ساله نیست، بدن یه آدم 28 ساله است، و برام جالب بود. مساله ای بود که جلوی آینه کشف شد. و البته اتفاقات دیگه ای هم افتاد.

کم کم شروع کردم به سیگار کشیدن. سیگار کشیدن، بذارین فکر کنم، نه هر جوری که میبینم ارتباط منطقی ای بین سیگار و کچل بودن نیست، لذا بحث عوض شد، داریم در مورد یه چیز دیگه صحبت میکنیم. سیگار کشیدن برای من جور عجیبی شروع شد، من حدود یه سال چس دود میکردم، و اگه نمیدونین چس دود کردن چیه، من بر خودم میدونم که توضیح بدم. چون من حتی نمیدونستم که دارم چس دود میکنم، یعنی عمدی نبود، چس دود کردن یعنی اینکه تو دود رو بخوری، به جای اینکه استنشاقش کنی. این به این معنیه که تو میتونی دود رو بدی پایین ولی به جای اینکه از نای بره پایین و بره تو شش، بره تو مری و بیشترش بره تو معده، و این ممکنه. باور کنین. اما حدود هشت ماه پیش بالاخره یاد گرفتم چه طوری دود رو بدم پایین که قشنگ بره تو قفسه سینه، و این خیلی جالبه که یه همچین مساله بدیهی رو من انقدر دیر یاد گرفتم، ولی از وقتی یاد گرفتم تازه فهمیدم سیگار کشیدن یعنی چی. به طور خلاصه خیلی خوبه. من نمیدونم چرا تمام چیزهای خوب مشکل زان اول و آخر برای سلامتی اما خیلی خوب بود. البته آخر هفته ها میکشیدم. تا اینکه رسید به یه جایی که وسط هفته هم کشیدم. ولی یه سری چیزهایی بود که روندشو کند میکرد، مثلا وقتی میکشیدم فرداش تا لباسامو عوض نمیکردم کامل و دوش نمیگرفتم نمیرفتم آفیس. یا یه چیزهای مشابه این.

اواسط هفته، سیگار کشیدن این جوری بود که میرسیدم خونه، پنجره رو باز میکردم، و سوال دارم، فقط منم یا شمام تو خونه تنهایی لختین؟ خلاصه من که لختم، میرفتم کنار پنجره، پنجره نیمه باز، و بعد آهنگ مورد علاقه ام رو پلی میکردم، و توی شیشه پنجره خودمو نگاه میکردم، و سیگار میکشیدم، بلمونت بلو. سیگار خوبیه. لاقل سنگین ترین سیگاریه که من اینجا کشیدم. و تعریفم از سنگینی اینه که بعد از پوک دوم اون حس سرگیجه شیرین بهم دست میده. و بعد از یه سیگار، میافتادم رو تخت. اما این تمام ماجرا نیست، تا اینکه یه شبی. تا اینکه یه شبی با یکی بیرون بودم و نمیدونم چند تا سیگار کشیدم، شاید ده نخ. وقتی رسیدم خونه، دیگه سیگار رو دوست نداشتم. البته ترسیدم، احساس کردم دیگه آدم «سیگاری ای» هستم، و دوست نداشتم آدم «سیگاری ای» باشم. واسه همین فردا صبحش نشستم چهار بسته سیگاری که تو خونه داشتم، همه رو با قیچی ریز کردم، و دیگه بعدش سیگار نخریدم، سیگار کشیدم، ولی خودم نخریده بودم، از بقیه گرفتم، اگه جایی بودم که فازش بود، و این چنین دوباره به دنیای غیر سیگاری ها برگشتم.

این روزها به شدت استرس دارم، خیلی بیشتر ازونچه که میشه فکرشو کرد استرس دارم، یه سری استرسهای کاری، به بیان بهتر، روزهای جالبی رو نمیگذرونم. حس میکنم بلد نیستم چه جوری با استرس روبرو بشم، به بیان بهتر احساس میکنم خیلی کارها رو بلد نیستم که این هم یکیشونه. برنامه روزانه ام به شدت غیر منظم شده. روزهایی که استرس دارم، گاهی تنها چیزی که میخوام حضور آدمهای دیگه است، از هر جنسی. یکی از چیزهایی که بلد نیستم، طلب کردن نیاز. اگه به کسی زنگ بزنم و بگم اگه بیکاری بیا بریم یه کافی بخوریم، تقریبا جونم بالا میاد. چون بلد نیستم همچین چیزی رو از کسی بخوام. از بچگیم همین بودم، حس میکردم اگه کسی تو موضع ضعف و استرس ببینتم، هر بار که میبینمش یاد موضع ضعف و استرسم میافتم، و دیگه دوست ندارم ببینمش، برای همین آدمایی که دلم میخواست دوباره ببینمشون رو هیچ وقت نباید در موضع ضعف میدیدم. و این حس، در کنار حس دوست داشتن کنار آدم دیگری بودن، در کشمکش با همدیگه بودن، تا جایی که یکیشون پیروز بشه. اما فکر میکنم، چیزی نیست، استرس پدیده عجیب غریبی نیست. همه دارن، من دارم، شما هم داری، و گذراست، و کشیدن استرس یکی از راههای کنار اومدن باهاشه. گریزی هم نیست. همه امون داریم، باید بگردم یه خرده تو اینترنت ببینم برای مبارزه باهاش چه کار میشه کرد. شما چی کار کنین در طول این مدت؟ از خودتون مراقبت کنین.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s