یا اینکه چیزهایی هست که پذیرش نادانی در موردشان سخت است

این روزها مقادیر زیادی کار میکنم، یعنی به طرز عجیبی کار میکنم، فشاری که روم هست به قدری است که تقریبا سعی میکنم بدون فکر کردن فقط کار کنم، و این بیان زیبا و جذاب و مودبانه ایه معادل اونجا که در انتهای کوچه ایستادی و در کشمکش درونی نهایتا تصمیم میگیری دستهاتو بذاری روی دیوار و راحت باشی، تا حداقل لذت ببری و چرا من مودبم و خیلی راحت دقیقا از اصطلاحات مربوطه استفاده نمیکنم و ترجیح میدهم چند خط توضیح بدهم به جایش؟ توضیح میدم، حتی سوال بهتر اینه که چرا ادبی تر مینویسم؟ توضیح میدهم.

میگفتم، این روزها مقادیر زیادی کار میکنم، و به طور عجیبی کار میکنم، ساعات کاریم از حدود دو بعد از ظهر تا ساعت چهار صبح میباشد، صبح ها بیدار شدن برایم سخت است و از طرفی ساعات خلوت آفیس را ترجیح میدهم، لذا وقتی میرسم خونه و کمی سریال ببینم ساعت شده پنج، و میخوابم تا ساعت دوازده. خونه به طرز بی سابقه ای کثیفه، و این رو منی میگم که حتی در استاندارد آقایون آدم نامرتب، و البته کثیفی هستم، نه به این معنا که کنارم بنشینین باید دماغتونو بگیرین، بلکه به این معنا که تحمل  بالایی در زندگی در کثافت دارم، و این مطلقا ربطی به شیوه بزرگ شدنم ندارد، چرا که حیدر و زری سر هر چیزی با هم اختلاف داشتن سر این یکی تمام تلاششون رو کردن، خودم هم اینجا تمام تلاشم رو کردم، اما نهایتا احساس کردم که نمیشود، یعنی آدمی نیستم که بتونم مرتب زندگی کنم، و روزهای مرتب کردن آپارتمانم محدود میشود به ساعت سه بعد از ظهری که شبش دختری بخواد بیاید خانه ام، که آن هم در یک ماه اخیر سرش گرد است چرا که من مشغول هستم، پس میتوان تصور کرد که وقتی میگویم خانه به طرز «بی سابقه ای» کثیف است، یعنی سه کیسه نایلون مشکی زباله بسته شده، مقادیر زیادی ظرف در سینک ظرفشویی، و پشه هایی که نمیدونم از کجا آمده اند.

شنبه رفتم کنسرت داریوش، بعد از چندین سال مقاومت، همیشه احساس میکردم اگه تنهایی برم کنسرت داریوش میمیرم، اما امسال احساس کردم باید بروم، و رفتم، و کنسرت داریوش خوب است، چرا که گروه نوازندگانش خوب است، من درانک رفتم کنسرت داریوش، یعنی تو فلاکس خودم ویسکی ارزان هفت دلاری ریخته بودم و برده بودم با خودم. در راه، بر وسوسه خرید سیگار غلبه کردم (یا پیدا نکردم سوپر مارکت؟) و جلوی در کنسرت که رسیدم، آیتمی را دیدم، که چندی پیش با یکی از دوستانم دیده بودم، دقیق تر بگم، دختری رو دیدم که چند روز پیشش با یکی از دوستهام دیده بودمش، و با هم بیرون رفته بودیم و چیزی که واضح بود این بود که با هم بودن، رفتم جلو، آروم بودم و ساکت، منو نشناخت، گفتم تو فلانی نیستی؟ گفت چرا، نگاش کردم گفت من منتظر همسرم هستم، و بعد تازه یادش اومد من کی هستم، و من آروم سکوت کردم، گفتم کنسرت خوبی داشته باشی، و اومدم و با خودم اندیشیدم، چه جالب، و با خودم گفتم به عنوان آدمی که با دوست پسر (نامزد؟) آدم دیگری روابط غیر افلاطونی داشته ام، بهتره چندان به چند و چون ماجرا نیندیشم، آمدم تو کنسرت و به آهنگ های داریوش گوش کردم.

اما لحظه هایی هست که واقعیت هایی جلوی چشم آدمی میشکنن، که هفته پیش یکی از اون لحظه ها رخ داد جایی که من روبروی شروین نشسته بودم و نمیدونم بحث چه جوری به اینجا رسید که از هم انتقاد کنیم، به عنوان آدمی که همیشه ازین بحث ها استقبال میکنم، چون فاحشه توجه هستم و دلم میخواد نظر دیگران رو در مورد خودم بدونم، کاملا مطمئنم که من این بحث رو شروع نکردم، اما شروین گفت، تو سعی میکنی همه چیز رو مدل کنی، در حالی که خیلی چیزها مدل شدنی نیست. و دیدم راست میگه.

نوشته های من رو که بخونین، تماما در مورد نظریه پردازیه در مورد روابط آدمها، روابط دخترا، روابط دخترا با پسرا و … نوشته های وبلاگ شناسم رو بخونین هم ته مایه هایی اینچنینی داره که دخترا چنینند، پسرا چنینند، آقایون اینند، خانمها اینند. اینکه چقدر از نظراتم درسته و چقدر غلط، اصلا محل بحث نیست، چرا که بخش خوبیش غلطه، صحبت، صحبت اون تمایل ذاتیه که دارم که تلاش کنم قاعده مند همه چیز مربوط به روابط رو تحلیل کنم و در موردش ساعت ها بیندیشم. اون هم وقتی که فایده ای برام نداره. نمیدونم برای شروین چی گفتم، اما حرف شروین، برام مهم بود، به عنوان آدمی که قبولش دارم. با خودم اندیشیدم، که چرا اینگونه است، و این نتیجه اندیشیدنامه:

چیزهایی هست که آدمیزاد ازینکه در موردشون اطلاعی نداره چندان اذیت نمیشه، مثلا من از شیمی چیزی نمیدونم، از خیلی چیزهای دیگه هم چیزی نمیدونم، اما از خودم توقع ندارم که بدونم، یعنی منی که این چیزها رو نمیدونه، برام من قابل قبولی هست، اما رابطه، در معنای عام ارتباط آدمها، و روابط دختر و پسر، و اساسا زنها، چیزی هستند که من به طور عمیقی و درونی ای، دلم نمیخواد بپذیرم که چیزی نمیدونم در موردشون، و اگر سوال هست که مگه همه چیز صفر و یکی هستش، باید بگم که اگه نگم چیزی نمیدونم، اما خیلی کم میدونم ازشون. آقایون، خانمها (با لبخند)، تا حد زیادی سخته واسم، که بیست و هشت سالم باشه، و اگه بپرسین ازم که از جنس مخالفم چی میدونم، خلاصه شده باشه در مجموعه ای از روابط یک شبه کلابی، روابط چند هفته ای غیر کلابی، و عمیق ترین و تاثیرگذارترین و طولانی ترینشون بشه رابطه با آدمی که دوست پسر فاب داشت. پذیرش این ماجرا برام سخته. و تلاش برای تمام این مدلسازیا، تلاشیه برای فرار کردن ازین واقعیت.

برام سخته که بدونم اگه تو یه کلاب هستم و ببینم پسری رفته سراغ دختری و داره مخشو میزنه و دختره هم داره پا میده، همون موقع بهترین موقع است برای اپروچ کردن به دوست دختره، چون اونم دلش میخواد که در برابر دوست دخترش خواستنی باشه و شانس ریجکت شدن درین موقع حداقله، اما ندونم واقعا چه حسی داره که با کسی باشی و دستشو بگیری، و هیچ چیز عجیب غریبی نباشه، فقط با یه آدم باشی و اون آدم هم با تو باشه، یعنی یه اسمی برای همدیگه داشته باشین، الکی دور هم نباشین، برام سخته که بدونم اگه با آدمی هستی که رفتارش باهات عجیبه، و گاهی میگیره، گاهی نمیگیره، احتمالا دلش جای دیگه ای گیره، و دچار این ماجرا هستی که طرف برای درآوردن حسادت یه نفر دیگه اومده پیش تو، و تو اگه میخوای کمترین آسیب رو ببینی هیچ کاری نباید بکنی، جز اینکه مثل یه گرگ منتظر باشی، برای اون روزی که خودش بیاد خونه ات، و برای از بین بردن تنش عصبیش، خودشو بهت عرضه کنه و بعدها بفهمی که روز قبلش پسر مورد علاقه اش رو با کس دیگه ای دیده، اما دقیقا با حال و هوای اطراف ولنتاین ارتباطی برقرار نکنی.

وقتی برخی واقعیت ها برات پذیرشش سخت باشه، ناگزیر انکارش میکنی، و نتیجه این انکار کردنا میشه درآوردن ادای کسی که چیزهایی رو میدونه، اما چیزهای خیلی زیاد دیگه ای رو نه میدونه و نه تجربه کرده. اما این ها شرح ماوقع است، چیزی که مهم است این است که آدمی در هر لحظه ای که فهمید اشتباه کرده است، از اشتباه خود برگردد، و لذا درینجا اعلام میکنم، اگرچه ممکنه بدونین از قبل، اما بخش خوبی از مطالب و اندیشه ها و حرفهایی که در مورد روابط و غیره و ذالک اینجا نوشتم، ارزشمند نیستن و اشتباهن. این روزها احساس میکنم، دیگر دلم نمیخواد از چیزهایی که قبلا نوشتم بنویسم، شاید برای همین هم ترجیح میدم مودبانه تر بنویسم، و اساسا ادبیات بهتری داشته باشم. و البته اینتر هم زدم. من برم این پست رو پابلیش کنم، و شما هم از خوداتون مراقبت کنین.

یا اینکه کچل

این روزها سبیل گذاشتم، یه سبیلی که از دو طرف لبهام کمی کشیده شده پایین، سبیل گذاشتن رو از روزی شروع کردم، که باور کردم موهام اونقدری نریخته که بگم کم پشته، موهام اونقدری ریخته که بگم کچلم، راستش بابت ریختن موهام ناراحت شدم، اتفاقی بود که شروعش از سال آخر دبیرستان بود، تا الان که فکر میکنم به اتمام رسید و من الان با دایره خلوتی در انتهای سرم روبرو هستم. عقده هایی دارم که یکیش همین کچل بودنه. به طور صادقانه، از آدمای مودار بدم نمیاد، اما وقتی آدمی رو میبینم که موداره، ازینکه من چرا اون موها رو ندارم ناراحت میشم، ازینکه نمیتونم دست کنم تو موهام هم ناراحت میشم، و این البته باعث نمیشه دست تو موهام نکنم، گاهی زیر بارون یا تو باد که قدم میزنم و موزیک گوش میدم، دستمو میکنم تو موهام، و هر بار ازینکه مویی نیست که تو دستم گیر کنه ناراحت میشم. نه اینکه جوری ناراحت بشم که بشینم گریه کنم، اما ناراحت میشم، بدترین نوع ناراحتی، ناراحتی تکراری، ناراحتی مضمن، ناراحتی ای که تبدیل به عادت میشه.

اگه فکر میکنین که کچل بیریختی شدم باید بگم که نه، کچلی هستم که کله ام گرده، و کچلی به آدمهایی با کله های گرد میاد، و من هم کچل خوبی شدم. اولین روزی که کچل کردم، یعنی موهام رو با شماره دو زدم، تمام آدمهای دور و برم ازم تعریف کردند، و گفتند خوب شدی، من پرسیدم اینی که میگین خوب شدی یعنی نسبت به قبلا بهتر شدم؟ یعنی نسبیه؟ یا مطلقا خوب شدم، و همه گفتند نسبتا خوب شدی. من ازینکه حتی یک نفر هم نخواست تو دلش نایس باشه که بخنده و بگه مطلقا خوب شدی بدم اومد. احساس کردم بیشعوری آدمهای اطرافم این رو ایجاب میکرد. اما زیاد بهش فکر نکردم. اکثر آدما متفق القول بودن که دلیل اینکه مدل قبلی موهام خوب نبود این بود که کچل بودم، اما کچل نبودم، جوری که پشت سرم به غایت خالی بود، اما جلوی سرم مو داشت، و اینکه سعی میکردم با موهای دور و بر سرم کچلی کله ام رو بپوشونم حرکت جالبی نبوده. تمام این آدما مو داشتن، یا دختر بودن یا آقایونی که مو داشتن. شاید چون خیلی راحت تصور میکردن که انگار به ذهن من نرسیده بوده که من کچلم، و انگار هیچ وقت توی آینه، یا پشت آینه خودم رو نگاه نکردم، یا شاید فکر میکردن که واقعا به نظرم اومده که تونستم کچلی کله ام رو پنهان کنم و ازین لبخند پنهانی که میزدم که من کچلم، ولی شما نمیتونین ببینین چون قایمش کردم اذیت میشدن، به نظرم احساس میکردن که به شعورشون توهین کردم، و همزمانم ازینکه فکر میکردن دارم چیزی رو پنهان میکنم که از دید اونها پنهان نیست، دلشون به حالم میسوخت. آدمهایی که هیچ وقت «تجربه» کچل شدن رو نداشتند، و این منو ترسوند، اینکه کچلی پایان دنیا نیست، اما چقدر شنیدن حرف از آدمایی که «تجربه» حال تو رو ندارن، حتی اگه درست بگن، سخته.

همزمان با کچلیم عناصر جدیدی به ظاهرم اضافه شد، که اولیش سبیل بود، ریش و سبیلی که نداشتم، به چهره ام اضافه شد. ترکیبات مختلف، اول ریش کوتاه پروفسوری، زیر چونه به همراه سبیل اضافه شد. بعد از مدتی، قسمت مربعی زیر لب پایین هم اضافه شد، که بین ما آقایون به ریش «موهای زائد اطراف آلت تناسلی زنانه» معروفه، و بلی، من آدم مودبی هستم. بعد از مدتی سبیلم از سبیل معمولی به سبیل قیطانی تغییر پیدا کرد، یعنی قسمت بالایی سبیلم رو کمی تراشیدم، و بین دماغم و سبیلم حدود دو میلیمتر سفید شد. همزمان با سبیل چند کلاه هم خریدم. که جالب ترینشون یه کلاه حصیری، شبیه کلاه شاپوهای قدیمی بود، که ظهر یه روز تابستونی خریدمش، و بهم میومد. وقتی با کاپشن چرمم میپوشیدم، دقیقا شبیه معمارهای قدیمی بودم، کنار هم ساختمونی که میایستادم سعی میکردم عرض بنا رو با پام متر کنم تا ببینم چیکارش میشه کرد. بعد ها با شروع فصل بارون کلاهها دیگه پوشیده نشدن، و من موندم با سبیل، سبیلی که این روزها بدون ریش، و فقط همراه قسمت مربعی «موهای زائد اطراف آلت تناسلی زنانه»، از کنار لبهام دو سه سانتی اومده پایین، به سر میبرم.

این تمام ماجرا نیست. مدتی طول کشید تا به ظاهر جدیدم عادت کنم. پدرم موهاش ریخته و سبیل داره، و هر بار تو آینه خودمو نگاه میکردم یاد پدرم میافتادم، اما حتی مستقل ازین مساله، ظاهر جدیدم تعریف جدید از من ارائه داد، و برای اولین بار بود که فهمیدم، ظاهر آدمی تو حس آدمی و معرفت النفسش و حسش به خودش فرق داره، جوری که آدم بدون سبیلی که مو داشت، تقریبا برای من یه آدم غریبه است، هر چند که برای دیگران همان آدم سابق باشه. با بالاگرفتن حس شباهتم به پدرم، کم کم حس یه آدم 28 ساله بهم دست داد. و برای اولین بار، احساس کردم بدنم دیگه بدن یه آدم 22 ساله نیست، بدن یه آدم 28 ساله است، و برام جالب بود. مساله ای بود که جلوی آینه کشف شد. و البته اتفاقات دیگه ای هم افتاد.

کم کم شروع کردم به سیگار کشیدن. سیگار کشیدن، بذارین فکر کنم، نه هر جوری که میبینم ارتباط منطقی ای بین سیگار و کچل بودن نیست، لذا بحث عوض شد، داریم در مورد یه چیز دیگه صحبت میکنیم. سیگار کشیدن برای من جور عجیبی شروع شد، من حدود یه سال چس دود میکردم، و اگه نمیدونین چس دود کردن چیه، من بر خودم میدونم که توضیح بدم. چون من حتی نمیدونستم که دارم چس دود میکنم، یعنی عمدی نبود، چس دود کردن یعنی اینکه تو دود رو بخوری، به جای اینکه استنشاقش کنی. این به این معنیه که تو میتونی دود رو بدی پایین ولی به جای اینکه از نای بره پایین و بره تو شش، بره تو مری و بیشترش بره تو معده، و این ممکنه. باور کنین. اما حدود هشت ماه پیش بالاخره یاد گرفتم چه طوری دود رو بدم پایین که قشنگ بره تو قفسه سینه، و این خیلی جالبه که یه همچین مساله بدیهی رو من انقدر دیر یاد گرفتم، ولی از وقتی یاد گرفتم تازه فهمیدم سیگار کشیدن یعنی چی. به طور خلاصه خیلی خوبه. من نمیدونم چرا تمام چیزهای خوب مشکل زان اول و آخر برای سلامتی اما خیلی خوب بود. البته آخر هفته ها میکشیدم. تا اینکه رسید به یه جایی که وسط هفته هم کشیدم. ولی یه سری چیزهایی بود که روندشو کند میکرد، مثلا وقتی میکشیدم فرداش تا لباسامو عوض نمیکردم کامل و دوش نمیگرفتم نمیرفتم آفیس. یا یه چیزهای مشابه این.

اواسط هفته، سیگار کشیدن این جوری بود که میرسیدم خونه، پنجره رو باز میکردم، و سوال دارم، فقط منم یا شمام تو خونه تنهایی لختین؟ خلاصه من که لختم، میرفتم کنار پنجره، پنجره نیمه باز، و بعد آهنگ مورد علاقه ام رو پلی میکردم، و توی شیشه پنجره خودمو نگاه میکردم، و سیگار میکشیدم، بلمونت بلو. سیگار خوبیه. لاقل سنگین ترین سیگاریه که من اینجا کشیدم. و تعریفم از سنگینی اینه که بعد از پوک دوم اون حس سرگیجه شیرین بهم دست میده. و بعد از یه سیگار، میافتادم رو تخت. اما این تمام ماجرا نیست، تا اینکه یه شبی. تا اینکه یه شبی با یکی بیرون بودم و نمیدونم چند تا سیگار کشیدم، شاید ده نخ. وقتی رسیدم خونه، دیگه سیگار رو دوست نداشتم. البته ترسیدم، احساس کردم دیگه آدم «سیگاری ای» هستم، و دوست نداشتم آدم «سیگاری ای» باشم. واسه همین فردا صبحش نشستم چهار بسته سیگاری که تو خونه داشتم، همه رو با قیچی ریز کردم، و دیگه بعدش سیگار نخریدم، سیگار کشیدم، ولی خودم نخریده بودم، از بقیه گرفتم، اگه جایی بودم که فازش بود، و این چنین دوباره به دنیای غیر سیگاری ها برگشتم.

این روزها به شدت استرس دارم، خیلی بیشتر ازونچه که میشه فکرشو کرد استرس دارم، یه سری استرسهای کاری، به بیان بهتر، روزهای جالبی رو نمیگذرونم. حس میکنم بلد نیستم چه جوری با استرس روبرو بشم، به بیان بهتر احساس میکنم خیلی کارها رو بلد نیستم که این هم یکیشونه. برنامه روزانه ام به شدت غیر منظم شده. روزهایی که استرس دارم، گاهی تنها چیزی که میخوام حضور آدمهای دیگه است، از هر جنسی. یکی از چیزهایی که بلد نیستم، طلب کردن نیاز. اگه به کسی زنگ بزنم و بگم اگه بیکاری بیا بریم یه کافی بخوریم، تقریبا جونم بالا میاد. چون بلد نیستم همچین چیزی رو از کسی بخوام. از بچگیم همین بودم، حس میکردم اگه کسی تو موضع ضعف و استرس ببینتم، هر بار که میبینمش یاد موضع ضعف و استرسم میافتم، و دیگه دوست ندارم ببینمش، برای همین آدمایی که دلم میخواست دوباره ببینمشون رو هیچ وقت نباید در موضع ضعف میدیدم. و این حس، در کنار حس دوست داشتن کنار آدم دیگری بودن، در کشمکش با همدیگه بودن، تا جایی که یکیشون پیروز بشه. اما فکر میکنم، چیزی نیست، استرس پدیده عجیب غریبی نیست. همه دارن، من دارم، شما هم داری، و گذراست، و کشیدن استرس یکی از راههای کنار اومدن باهاشه. گریزی هم نیست. همه امون داریم، باید بگردم یه خرده تو اینترنت ببینم برای مبارزه باهاش چه کار میشه کرد. شما چی کار کنین در طول این مدت؟ از خودتون مراقبت کنین.