یا اینکه چیزی حدود چند صد هزار دلار

نشسته بودیم با شروین داشتیم حرف میزدیم، شروین دوست صمیمی عجیب منه، حالا الان میگم چرا عجیبه، چون نمیدونم واقعا میشه شروین رو دوست صمیمی نامید یا نه، به نظرم هست، مثلا من و شروین زیاد حرف میزنیم، پسر باهوشیه، پسر خوش تیپی هم هست، و در حال حاضرم سینگله، ولی همین که باهوشه یعنی اینکه میشه باهاش حرف زد و خسته نشد، چرا؟ چون هم سریع میفهمه حرفتو، و هم وقتی نمیفهمه، میگه نفهمیدم، و وقتی قبول نداشته باشه میگه کسشعر نگو، سه شرط لازم و کافی آدمی که دلت بخواد باهاش حرف بزنی، از چیزهای زیادی هم حرف میزنیم، من در مورد دخترا، اون در مورد دخترا، و چون شروین سه سال به لحاظ سنی، و شش هفت سال حداقل به لحاظ تجربی (در زمینه دختران) از من جلوتره، لذا حرفهای جالبی میزنیم با هم، در مورد کار و غیره و اینام هست، حالا اینکه چرا شک دارم بگم صمیمی؟ چون خوب خیلی صمیمی هستیم، شروین اون چند هفته ای که من درگیر «دختر پست قبلی» بودم، به طور کلی به عنوان مشاور و دوست و حمایتگر کنار من بود، منم سهمی کوچک (نه به اندازه اون) به طور مشورتی و نظر دادن در مورد دوست دخترای اون داشتم، درین حد بود که من امسال واسه اولین بار، کریمس واسش یه پلوور خریدم، که چقدرم پلوور خوشگلی بود، و چقدم دوسش داشت، و میپوشه اتش برخی روزها، بهشم گفتم این به صورت نمادین برای تشکر بابت اون روزهایی بود که یو هَو بین دِر فور می، که لم یشکر المخلوق و لم یشکر الخالق، حالا یه سری هم نشسته بودیم نمادین با شروین بحث میکردیم، و بحث اتفاقا بحث عمیق و جالبیه، بذارین واردش بشم، بحث اینه، که فرض کنین فردا، به شما بگن، آقا شما به اندازه 5 سال آینده پول تو حسابت هست، یعنی الان مثلا من 27 سالمه، تا سن 32 سالگیت، پول هست تو حسابت، برای اینکه بتونی یه رفاه نسبی داشته باشی، و نگران چیزی نباشی، حالا سوال اینه، چه کار میکنی؟ سوال احمقانه ای هست؟ نه، نگفتم که کلی پول میدن بهت یا لاتری برنده میشی که، گفتم واسه پنج سال دغدغه پول نداری، مثلا اون عدده که بتونه پنج سال زندگی من رو بچرخونه (با همین سطح رفاهی که الان دارم، و اینکه سطح رفاهمم یه رشد معقولی هر سال داشته باشه تو این پنج سال، به اضافه اینکه دلم میخواد یه خرده پول بفرستم ایران، که ریدم، و ندارم الان که بفرستم) جمع که زدم، شد حدود مثلا چهارصد هزار دلار، (من دارم به خرج کانادا حساب میکنم، ایران بودم فرق میکرد)، حالا سوال اینه، که چه کار میکنیم فرداش؟ حالا این سوال چرا مهمه؟ میگم، از چند جهت مهمه، جهت اولش اینه، که اگه بین کاری که فردا اگه این پول رو داشتی میکردی، و کاری که همینطوری به صورت طبیعی فردا صبح بلند میشی انجامش میدی، همپوشانی معقول (معقول رو باید تعریف کرد) وجود نداشته باشه، این یعنی اینکه شما ریدی، شما مجبوری کاری رو بکنی که دوس نداریش، صرفا برای زنده موندن، و این خوب نیست، حالا تازه سواله ازین هم پیچیده تر میشه، چرا؟ چون فرضش بر اینه که شما بلند میشی و یه کاری رو انجام میدی، نه برای اینکه انجامش باید بدی، بلکه برای اینکه ازش لذت میبری، این یعنی اینکه شما میدونی چه کاری رو دوست داری انجامش بدی، و ازش لذت میبری، و خود این قضیه بحث مفصلیه، اینی که آیا برای هر کسی کاری وجود داره، که از انجام دادنش، لذت ببره یا نه؟ بذارین ازین هم پیچیده ترش کنم و عمیق ترش کنم، منظور من از انجام دادن یه کار چیه؟ اینی که تو تو یه کار خوب باشی و انجامش بدی و لذت ببری؟ خوب به نظر من همه آدما تو کاری که خوب انجامش میدن، از انجام دادنش لذت میبرن، این یه تعریفه، یه تعریف دیگه اینه که به قدری لذت عمیقی ازون کار ببری، که حتی وقتی توش خوب نیستی، و داری تلاش میکنی توش خوب بشی، و جور استاد میکشی هم بهت لذت میده، این تعریف دوم عمیق تره، حالا با هر تعریفی، سوال مهمتر اینه، آیا برای هر کسی چنین کاری وجود داره؟ یعنی هر کسی میتونه بگرده همچین فعالیتی رو پیدا کنه؟ یا اینکه نه، برای برخی وجود داره برای برخی وجود نداره، برای برخی وجود داره و دم دسته، ولی برای برخی وجود داره و سالها طول میکشه تا پیداش کنن، آیا این قضیه شانسیه؟ یعنی آدمی شانسی میتونه بشه بیل گیتسی که در جوانی فهمید آقا من کد زدن دوست دارم و دانشگاه که بود BASIS رو نوشت؟ یا اینکه نه مثل خیلی های دیگه ممکنه سالها دنبالش بگرده و در سنین پیری پیدا کنه اون فعالیت رو؟ یا اینکه اصلا برای برخی وجود داره اون فعالیت فقط باید اونا بگردن پیداش کنن، ولی برای برخی اصلا وجود نداره، اگه برای برخی وجود نداره، اونوقت یه سری آدم که به این باورن، کلا حرفشون اینه که نه، قرار نیست آدمیزاد از کاری که انجام میده لذت ببره که، کار اسمش کاره، تفریح اسمش تفریحه و اینا جدان، این میشه همون تلقی معروف هالیوودی که از زندگی کارمندی داده میشه تو غرب، که پنج روز هفته تو جهنم باش، ولی آخر هفته تو بهشت. حالا بحث ازین هم جالب تر و جذابتره، بذارین یه مثالی بزنم، دوستی دارم، تو آمریکا، بچه مایه دار، و وقتی من میگم بچه مایه دار خیال نکنین مثلا ریچ کیدز آو تهران و اینا، نه، من استانداردم واسه بچه مایه دار بودن خیلی پایینه، ولی دوستم الان آمریکاس، داره کار میکنه، دو سه سال اول، نسبتا با پول حاج آقا آمریکا بود، چیزی حدود چند هزار دلار (کمتر از هزار دلار) فقط تو کازینو باخت، و الان داره کار میکنه، و البته سختی هم کشید درس خوند، (با پول حاج آقا، مضافا بر کمک هزینه و بورسی که گرفت، چون بچه باهوش و زرنگی بود، یعنی پول حاج آقا رو خوب استفاده کرد و خودشو کشید بالا)، فازش هم اینه که خوب پدرم رو من سرمایه گذاری کرده، و من که برم سر کار بهش بر میگردونم، که البته درسته، ولی چیزی که این وسط درست هست هم اینه، که این آدم دو سه سال دغدغه نداشته، که بره بگرده، پیدا کنه، چه غلطی میخواد بکنه، چرا چون پول حاج آقا بوده، ازونطرف، مطالعاتی که انجام میدن رو کارآفرین ها، همین کارآفرین ها و استارت آپ هایی که الان تبش تو ایران کلی گرفته، نشون میده، که این آدما، اکثریت معنادارشون، آدمایی بودن که درسته باهوش بودن، درسته سخت کوش بودن، درسته پشتکار داشتن، ولی دفعات زیادی هم شکست خوردن، و البته نکته اینجاست، دغدغه نداشتن، یعنی اینکه اون مدتی که تلاش میکردن، دغدغه فردا رو نداشتن، و این خیلی مهمه، این رو اگه بذاری (نسبتا بی ربطه، حال ندارم دقیقا توضیح بدم کجاهاش ربط داره کجاهاش ربط نداره) کنار اون مطالعاتی که میگن ارتباط آماری معناداری هست بین درآمد پدر شما در سن چهل سالگیش، با درآمد شما در سن چهل سالگی، نشون میده که کلا وجود پول حاج آقا خیلی مهمه، البته در کنار سایر عوامل. بعد تازه نکته ای که هست، اینه که تو ممکنه دغدغه اشو نداشته باشی، ولی ندونی که نداری دغدغده اشو، یعنی چی، یعنی با اینکه مشکل مالی اش رو نداری، اما ندونی که میتونی (و باید) به جای اینکه بری ببینی بقیه چه کار کردن، بری دنبال اینکه ببینی چی دوست داری، و اصلا چیزی هست که دوستش داشته باشی یا نه، مثال بزنم؟ بذارین از ایرانی های ونکوور مثال بزنم، دقیق تر بگم، از طبقه تحصیلکرده مهاجر (که با پدر و مادرشون اومدن)، و اکثرا هم وضع مالی نسبتا خوب (یعنی ایران که بودن دکتر مهندس وکیل بودن زن و شوهر، و با سرمایه گذاری مهاجرت کردن، و اینجا بچه هاشون دارن درس میخونن)، حالا بچه های اونا، که میشن یه سری آدم 20 ساله فکر میکنین دارن چی کار میکنن؟ (لاقل اوناییشون رو که من دیدم)، فکر میکنین تحت تاثیر فرهنگ اینطرف، شدن یه سری آدم ماجراجوی، دنبال چیزهای مختلف بروی، همه چیز تجربه کن؟ بلی، ازینجور ژانرها هم توشون یافت میشه، ولی چیزی که به غایت توشون فراوون تره، اینه که میخوان دکتر بشن، تب مدیکال اسکول به طرز غریبی دامن ایرانی های ونکوور رو گرفته، همه اشون، تو سن بیست سالگی، تو شرایطی، که نه دغدغده مهاجرت دارن (یادتون باشه تو ایران که بودیم فقط بحث مالی نبود، بحث مهاجرت به دلایل غیر مالی هم بود)، چون تا چشمون رو باز کردن اینجا سیتیزن شدن، نه دغدغه مالی دارن به اون صورت (اگه فکر میکنین ازین ژانرها هستن که مثلا چون اومدیم خارج، پس از 18 سالگی خودت برو کار کن پول در بیار، نه در اشتباهین، دَدی ایز هیِر)، و به جای اینکه برن ببینن چی کار دوست دارن بکنن، تصمیم گرفتن، که 4 5 سال بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه (یعنی به اضافه چهار سال دانشگاه) رو برن دکتر بشن، درآمد دکترها اینجا چند صد هزار دلار در ساله، و البته پوستشون کنده میشه که پذیرش بگیرن تو دانشگاه، و یه چند صد هزار دلاری هم شهریه میدن (شاید کمتر ولی عمدتا گرونه)، ولی اینکه آیا این طبیعیه که از هر 17 نفر 16 نفر دارن در تب مدیکال اسکول میسوزن، یعنی یادمه ایران که بودیم، یه شوخی ای بود، که میگفتیم بچه های آمریکای شمالی به چه امیدی زنده ان؟ مثلا ماها به امید اپلای و اینا، اونام حتمن میخوان اپلای کنن برن مریخ از آمریکا، و اینکه خود هدف اپلای، (با اون طرز فکری که ما داشتیم) چقدر پوچ و بی محتوا بود بماند، ولی مگه ماها کی بودیم؟ مگه تو کدوم دانشگاهی بودیم؟ مگه تو اونجا کسی اساسا تخمش بود که ما چه غلطی میکنیم؟ (یه پاراگراف طولانی در مقایسه دوره کارشناسی که ما تو ایران داشتیم، با دوره های کارشناسی اینجا)، حالا حرفم اینه، ما اگه اپلای رفت تو ذهنمون، بخش خوبیش، بابت محیط مریضی بود که توش بودیم، اینکه یه نفری تو اون محیط، یه مدینه فاضله ای درست کنه از دانشگاه های خارج از کشور (نمیخوام فاز منفی بدم، اون مدینه فاضله از خیلی از جهات درسته هنوز به نظرم)، و همه چیش رو بذاره رو اپلای یه چیزه، اینکه یه نفری، اینجا، بدون دغدغه، (رو این بدون دغدغه بودن تاکید میکنم، چون خوداشون نمیدونن بدون دغدغه ان، همونقدری که بابام که وقتی از راهنمایی اومد شهر تنها کار کرد پول خودشو در آورد، فکر میکرد منی که تا آخر فوق خونه بابام بودم بی دغدغه ام، من بی دغدغه نیستم، ولی بابام منو درک نمیکنه، به همون نسبت هم اینام اگه دغدغه ای داشته باشن من درکشون نمیکنم، میخوام بگم، اینکه تو تو محیط دانشگاه اینجا درس بخونی، جایی که از زمین و آسمونش کلی کلوپ و فرصت هست، واسه اینکه تو خودتو کشف کنی، و جاهای مختلف رو ببینی و چیزهای مختلف رو امتحان کنی، و اونوقت از بین همه این مسیرهای مختلف تنها چیزی که تو ذهنت میرسه، اینه که با همون فازی که ما دنبال اپلای کردن و ریکام و معدل بودیم، بیفتی دنبال نمره، که بری مدیکال اسکول، این ایول داره، ولی، ممکنه بگین چه نتیجه ای میخوام بگیرم؟ اینکه همه خنگن؟ نه بحث خنگ بودن نیست، بحث ریشه دار تره ازین حرفها، الان باز میکنم واستون، جماعتی که از دبیرستان میاد اینجا، شما ممکنه تصور کنی که میپره میفته تو فرهنگ غربی و غرق میشه، در حالی که اینطوری نیست، میپرسین چرا؟ به همون دلیلی که تو ایران، بین بچه های تهرانی، و بچه های غیر تهرانی فاصله بود، اینجا هم در دوره کارشناسی، و دبیرستان، بچه های ایرانی، حکم همون غریب غربای شهرستانی رو دارن (این درک من از حرفایی که ازشون شنیدمه، حالا ممکنه برخیشون نباشن، ولی بالاخره)، درکش هم واضحه، وقتی تو تهران، آدمی که مشهدی بود احساس غربت میکرد، اونم در شرایطی که زبون و فرهنگ آدمای تهرانی و مشهدی خیلی به هم نزدیکه، چرا یه بچه فارسی زبون همچین احساسی نکنه بین کلی غربی و کله سفید؟ ممکنه بگین ما ایرانیا مریضیم که با شهرستانی ها برخورد بد میکنیم، خوب بهترش اینه که بالاخره یه سد فرهنگی ای هست، و این سد وجود داره، و بچه های دبیرستانی و دانشجوهای 20 ساله هم زیاد به این فکر نمیکنن که مثلا آدم باشیم، بریم با فلانی که همزبون ما نیست رفاقت کنیم، نه این صحبتا واسه وقتیه که سن گرفتی، و به این نتیجه برسی که صرف اینکه یه نفر زبانش اونقدر خوب نیست و برخی حرفهامونو نمیفهمه و برخی تیکه هامونو نمیگیره دلیل نمیشه بذاریمش کنار، دبیرستان و دانشگاه ملت دنبال فان میگردن بین آدمهای دیگه، کسی حوصله مهاجر جماعت رو نداره، و دیدین چی شد؟ نتیجه اش این میشه، که این نسل جدیدی که من میبینم از بچه های اینجا بزرگ شده، دقیقا تو سنی که بیشترین نیاز رو دارن به پیدا کردن دوست های مختلف، آدمهای مختلف، مسیرهای مختلف و اینا، کمترین دسترسی رو دارن، بهتر بهتون بگم، ازین نظر به شدت طفلکی و تنهان. خیلی بیشتر ازونچه بتونین فکرشو بکنین. و نتیجتا، میشن یه کلونی، با جمعیت کم، که فقط خودشون با خودشون هنگ اوت میکنن، و تو همون کلونی، چون جمعیت کمه، مثل یه مردابی میشه، که آبی توش جریان نداره، به لحاظ فکری رشد نمیکنه، و متاسفانه کاناداست، آمریکاست، کلی امکانات و مسیر روبروشه، ولی به لحاظ ذهنی همون جوانیه که اواسط دهه هفتاد تو تهران تب دکتر مهندس شدن گرفته بودش، حالا بگذریم، بحث اصلا سر پول پدر و مادر و اینا بود یا نه، حسی که دارم بهشون اینه که نهایتا متاسفانه، چرا قدر پول پدر مادرتونو نمیدونین؟ هر چند دلیلشو هم میدونم که چرا نمیدونن ولی این در حس من نسبت به اینکه چرا قدر پول پدر مادرتونو نمیدونین، تغییری ایجاد نمیکنه (پرانتز، منم بالاخره، چون ازین طبقه نیستم، تا حدی عقده ای ممکنه باشم، لذا) حالا اینارو گفتم، که بگم صحبت من و شروین سر این بود، که فرض کنیم این پول هست، اونوخت فردا روز چه کار میکنیم؟ به جواب شروین کاری ندارم، جواب من این بود، که من یه زمانی دلم میخواست وکیل بشم، یعنی تا همین چند سال پیش هم فکر میکردم وکالت شغل باحالیه، و همه هم میگفتن بهت میاد، و دلیلشون این بود که خوب حرف میزنی، ولی وقتی کنکور دادم، رفتم مهندسی خوندم، بعد دیدم دوست ندارم، دوست نداشتن مهندسی، به اضافه یه سری فاکتورهای جذاب دیگه باعث شد که الان تو رشته فایننس بخوام پی اچ دی بگیرم، که به نظرم اگه قرار بود درس بخونم، احتمال زیاد پی اچ دی بهترین گزینه بود برام، و البته فایننس هم بهترین رشته، یعنی از جایی که هستم بدم نمیاد، و خوبم هست، ولی نکته اش اینه، که تمام این بهینه سازی ها رو تو تصمیم گیریهام، با دغدغه توامان اینکه فردا روز چه کار کنم انجام دادم، الان اگه این دغدغه نباشه، احتمالا همین پی اچ دی رو ادامه بدم، ولی یه سری کار دیگه هم میکنم، و ازینجا شما میتونین بخندین، ولی من تنها چیزی که احساس میکنم توش خوبم و بلدمش، حرف زدنه، حرف زدن به همراه تمامی مشتقات حرف زدن، و این به این معنا نیست که بلدم، دقت کنین (حس میکنم که بلدم)، و از انجام دادنش لذت میبرم، ساعت های بیشماری جلوی آینه، فقط با خودم، و آدمهای خیالی حرف زدم، میزنم و خواهم زد، و تازه الان میفهمم، اون موقع که فکر میکردم دوست داشتم وکیل بشم، تصویری که از وکالت داشتم، آدمی بود که تو دادگاه داره حرف میزنه، و حواسم نبود که اون آدمه 90 درصد وقتشو تو جزئیات خسته کننده و کسل کننده اسناد حقوقی قراره بگذرونه، میخوام بگم، نمیدونم با حرف زدن به کجا میشه رسید، ولی میدونم اگه وقت داشتم، از حرف زدن خیلی کارها میشد کرد، از راه انداختن کانال های یوتیوپی بگیر، تا خوندن و کار کردن و تحقیق کردن و فکر کردن در مورد رفتارهای حرف زدنی آدما، ارتباطش با زبان بدنی، ارتباطش به فنون مذاکره، ارتباط با فرست ایمپرشن ها در دختربازی، ارتباطش با برقرار کردن ارتباط عمیق با آدما، همه اینا. شما رو به خدای منان میسپارم، ببخشید که از اهداف و محوریت اصلی این وبلاگ فاصله گرفتم تو این پست. مراقبت کنین.

 

 

 

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s