یا اینکه پیاز

آقا، این پست هم مربوط به دختر و رابطه و این حرفهاس، مگر پاراگراف آخرش

عباس، زنگ زد یه شنبه ای، گفت وضعیت رابطه ایت چه جوره؟ گفتم تو رابطه تعهدآوری نیستم، هستم خدمتتون، چه طور؟ گفت بیا بریم دابِل دِیت، گفتم باشه، مشخصات طرف رو بفرست واسم، فرستاد، بد نبود، حاضر شدم، اومد با ماشین دنبالم، رفتیم، اونام با ماشین اومدن، من و عباس زودتر رسیده بودیم، پارک کردیم، بعد منتظر شدیم بیان، اونا چند تا خیابون اونطرف تر پارک کردن، با عباس رفتیم دنبالشون، دم ماشین، نزدیکشون که شدیم، عباس گفت اونی که صندلی شاگرده، دوست منه، اونی که پشت فرمونه آیتم تواِه. گفتم باشه، پیاده شدن، سلام و علیک، قدم زنون، عباس آیتم خودشو بغل کرده بود، تو پیاده رو روبرومون میرفت، من و دوستمون هم کنار هم، با حجب و حیا، قدم زنان، سوالات کلیشه ای در حد خوبی و چه طوری و اینا؟ رفتیم نشستیم یه باری، یه بار شلوغ، پر سر و صدا، بارهایی که شلوغه یه خوبی داره، یه بدی، خوبیش اینه که نمیتونی حرف بزنی با طرف، چون صداشو نمیشنوی، خوبیش اینه که بابت همین نزدیکتر بهش میشینی، بساط بغل خیلی راحت تر و طبیعی تر پیش میاد، چهارنفری نشستیم دور یه میزی، عباس دوستشو بغل کرد، منم نشستم کنار «دوست» خودم، حرف زدیم، هر چه تلاش کردم، دیدم هیچ حرفی برای زدن نداریم، البته دختر خجالتی ای بود، لاقل اوایلش خجالتی به نظر میومد، عجله ای نداشتم، ساکت کنارش نشسته بودم و دستم پشت سرش رو صندلی بود، آبجو اول رو که خوردیم کم کم سر بحثمون باز شد، از چیزهای الکی، پرسیدم اسمش چیه؟ گفت اسم کی؟ گفتم همونی که صندلیش پشت ماشین بود، چشاش برق زد، حساس شد، گفتم چند سالشه؟ گفت کی؟ گفتم بچه ات، گفت کوچیکه، خندیدم، نمیدونستم بچه داره، یعنی عباس نگفته بود، گفت خودمم نمیدونستم، چیز مهمی هم نبود، سینگل مام، (میلف؟) حرف زدیم، با لیوان آبجوم بازی میکردم، بهش گفتم نمیخوری، گفت نه باید رانندگی کنم، زمان گذشت، حدود چند دقیقه، و بحث ازینکه کدوم یکی از پسرهای کلاب به نظرت خوش تیپ ترن، رسید به فیلم آیز واید شات، و ازونجا رسید به اینکه زنها هم همونقدر که ما به سکس فکر میکنیم فکر میکنن و یه خرده کسشعرهایی که بارها همینجا نوشتم و خلاصه اش این شد که در حد 5 دقیقه که از ابتدای نشستنمون گذشت، داشتیم در مورد رفتارهای تختخوابی همدیگه صحبت میکردیم، و صدای بلند موزیک کلاب چه نقشی داشت؟ این نقش که وقتی سرتو میاری نزدیکش که تو گوشت صحبت کنه، دستت میلغزه رو شونه اش و ازونجاست که میتونی یه ساعتی که نشستین، تو بغلت باشه، و سفت بغلش کنی، و سرتو کنی زیر گوشش و موهاشو بو کنی، و حرف بزنین، بعد از یه ساعت، عباس گفت بریم؟ گفتم کجا؟ گفت بریم خونه یکیشون، مشروب و بساط، گفتم بریم، اول رسیدیم به ماشین عباس، من و عباس چند دقیقه بیرون ماشین وایسادیم سیگار بکشیم، به عباس گفتم رفیقت (دیت عباس) چقدر جدی این؟ گفت چه طور؟ گفتم تو کار پاس دادن هستی؟ گفت نه، خندیدم گفتم اکی، (یادم بندازین مفصل در مورد پاس دادن صحبت کنم) سوار ماشین عباس شدیم، تا برسیم به ماشین اونا، دیت من گفت تو با من بیا، این دو تا با هم بیان، گفتم باشه، سوار ماشین شدیم، بهش گفتم تو منو یاد یکی میندازی، هر چی فکر میکنم نمیدونم کی، حرف زدیم، حرفهای دری وری، یکی دو تا از استتوس های فیسبوک و وبلاگم رو تو چند تا پاراگراف به خوردش دادم، که یعنی آدم باهوشی هستم، قضیه خیلی واضح تر ازین بود که بخوام دستهاشو بگیرم، رفتیم خونه، چهارنفری، درینک اومد، بعد تو بالکن سیگار کشیدیم، سه نفری، دیت من نمیکشید، بعد نشستیم رو کاناپه، یه کاناپه چهار نفری، بغلش کرده بودم، گفتن چیکار کنیم؟ گفتم Have I ever باز کنیم، یه چیزیه ازین فازها که سوال میپرسه (مثلا تا حالا کلاس درس رو پیچوندی؟) بعد هر کسی پیچونده باشه، باید یه شات بخوره، سوالاش هم گروهبندی داره، در مورد مدرسه داره در مورد رابطه داره، در مورد محیط کار داره، در مورد سکس هم داره، فلسفه بازی هم شکوندن یخ جمع و ایناست، طبیعتا از سوالات رابطه شروع کردیم و وقتی رسیدیم به سوالات سکسی، درانک درانک بودیم، تو بغلم بود، دستهای درازم از رو شونه اش رسیده بود به رونهاش، فاز بمال بمال و اینا، دوباره رفتیم وسطش تو بالکن سیگار، باهاش حرف زده بودم تو کلاب، تقریبا پایه همه چیز بود، دنبال یه فاک بادی، حالت ایده آل (هه)، گفتیم فیلم نگاه کنیم، فیلم گذاشتیم، خوابمون میومد، وسطش عباس و دختره رفتن تو اتاق که بخوابن، من موندم و اون، دراز کشیده بودیم جلوی تلویزیون، کنارم با فاصله دراز کشید، با خودم فکر کردم، فقط کافی بود، اسمشو صدا کنم، بهش بگم بیا تو بغلم، همین، هر کار کردم نشد، طاقباز خوابیدم، دستمو گذاشتم رو سرم، و فردا صبح، یه ربع مکالمه آکوارد چهارنفره پشت میز داشتیم، و نهایتا با ماشین عباس برگشتیم، عباس گفت کردی یا نه؟ گفتم نه؟ گفت چرا؟ گفتم کمیستری نبود، گفت کسخلی؟ گفتم نبود مهندس، گفت معلومه خیلی دست و بالت پره که اینطوری آیتمی که خودش پایه فاکبادی بوده رو رد کردی، خندیدم گفتم شاید (یه دو هفته بعد از آشنایی با مایا، همون دختر استانبولیه بود)، عباس منو رسوند، ساعت ده و نیم صبح، داون تاون، رفتم با دوست معمولی دیگری (که میتونه معمولی نباشه)، برانچ خوردم. حالا چرا اسم این پست پیاز بود؟ چون من شرتم پیش شما پاره تر ازین حرفهاست، ولی حتی پیش شمام شرت پامه، این یعنی اینکه، اگه آدمهای مختلف، دور و برم من، ازم بپرسن چرا؟ برای هر کدومشون دلیل متناسب با میزان نزدیکی ای که بهشون دارم رو میتونم ارائه بدم، مثلا از رو کاناپه که بلند شدم، اومدم از جیبم سیگار در بیارم، که دیدم سیگار دوست عباس، روی میزه، دقیقا همون سیگار باریکی که «دختر پست قبلی» میکشید، یادش افتادم، شاید بابت همون بود که دیگه بعدش ساکت تر بودم، اگه اون آدم یه خرده به من نزدیک تر باشه، و خانواده ام رو بشناسه، میتونم بگم واسه اینکه بالاخره یادم اومد منو یاد کی مینداخت، خاله ام، خاله ام یه سری آخرین بارها که دیده بودمش، مریض شده بود، جور عجیبی شده بود، نمیدونم چرا؟ اصلا هم نمیتونم توصیفش کنم، ولی نمیدونم چرا دختره منو یاد اون وقت های خاله ام انداخت، جوونیای خاله ام، اگه اون آدم، آدمی باشه که بخوام براش شوآف کنم، احتمالا بگم واسه اینکه رو زمین که نمیشه با کسی خوابید، تخت نیازه، حالا یه خاطره بگم، یه دوستی داشتم، تو همین ونکوور، این اولین باری که دوست دختر فابش رو آورد تو جمع ما، یه شبی بود که خونه یکی از بچه ها بودیم، و اینام شب موندن، و این با دوست دخترش رفتن تو اتاق دوستم، من با خودم فکر میکردم من اگه جای دختره بودم خیلی بهم بر میخورد، اگه من جای پسره بودم، دوست دختر فابم رو همچین فازی نمیرفتم، صد در صد 3 صبح هم که بود تاکسی میگرفتم واسش، رو تخت رفیقم باهاش به خواب نمیرفتم (نمیخوابیدم؟)، واسه همین یه خرده واسم سبک بود که رو زمین با طرف بخوابم، ولی اصلا قابل قبول نیست، وقتی کاناپه به اون گندگی بالا سرمون بود، پس اینم نبود، ولی اون آدمه که میخوام جلوش شوآف کنم احتمالا بهش ماجرای کاناپه رو نگم، به عباس که گفتم کمیستری نبود، گفت بابا هر کسی ارزش یه بار رو داره، با خودم فکر کردم، اگه شام خورده بودم شاید، ربطش به شام چیه؟ ربطش اینه که چون شکمم خالی بود، نمیتونستم زیاد مشروب بخورم، اگه شکمم پر بود و میتونستم دو تا شات دیگه هم بزنم، همه چیز اکی بود، مستقل از کمیستری خوابیده بودم باهاش، نهایت ماجرا، به نظرم هر اتفاقی، یه پیازه، لایه لایه است، که حتی اگه کاملا هم با خودت روراست باشی، شاید تو اون لایه های پایین تر، خودت رو گول بزنی، مثل همینجا، که یه لایه فاز رمانتیک داره (مارک سیگار دختر پست قبلی، که دوست عباس میکشید)، یه فاز آداب اجتماعی و جنتلمنی و اینا داره (فاز اینکه من ازین فازا ندارم دیت اول با کسی بخوابم، یا رو زمین بخوابم، حتمن باید تخت باشه)، و یه فمیلی ایشوز داره (که طرف منو یاد جوونی های خاله ام مینداخت، و جالبه اصلا شباهت ظاهری ای نبود، و هنوزم خودم نمیدونم چرا منو یاد اون مینداخت، شاید طرز حرف زدنی چیزی بوده، نمیدونم)، و یه لایه درونی درونی داره، که یعنی کمیستری نبود، و البته حضور مایا، و حضور دختر دوست معمولی دیگه ای که فردا صبحش قرار بود هم رو ببینیم هم بی تاثیر نبود، ولی همه اینا رو گفتم، که بگم آدم دلش میخواد چیزهایی رو باور کنه، که باور کردنشون دوست داشتنی باشه، از من اگه بپرسین، دوست داشتی کدوم روایت و کدوم لایه حقیقت داشت، صد در صد میگفتم روایت رمانتیک سیگار، ایف اُنلی، ایف اُنلی، حقیقت داشت، حداقل میتونستم ادعا کنم من یکی رو دوست میدارم. هه.

پی نوشت – حالا بعدا در مورد پاس دادن مینویسم، اون پاراگراف آخر هم خیلی بحثش مفصل بود، یه جا دیگه میگم. مراقبت کنین.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s