یا اینکه در مورد فلورا

سفت بشینین که بستم برای یه متن طولانی، و اینو ازینجا میگم، که وقتی خودم میدونم طولانی میخوام بنویسم، سوندکلاود رو پلی میکنم، یعنی کار سنگینه، جان؟ کسشعر نگم؟ چشم.

راستش، من با فلورا دوست بودم، فلورا تقریبا تمام اون چیزی بود که من رو از کامینیتی ایرانی گریزون میکرد، بهتر بگم، همه آن چیزی بود که کامینیتی ایرانی نبودن، و این یعنی اینکه اساسا چیز خاصی براش مهم نبود، آدم ریسک پذیری بود، من و فلورا اوایل فقط دوست بودیم، فلورا برای من ارزش دوستانه داشت، یعنی برای من کاربردش خیلی بیشتر ازین بود که بخوام روش هیت کنم، من از فلورا چیزهای زیادی در مورد دخترا یاد گرفتم، تقریبا یکی از مشاوران طراز اول من بود، در مورد دخترهایی که باهاشون دیت میکردم، فلورا برای من جالب بود، و منم برای فلورا جالب بودم، من تنها آدمی بودم که بهش نظر نداشتم، نه اینکه نداشته باشم، داشتم، ولی از پیچیده شدن روابطمون استقبال نمیکردم، برام ارزش هنگ اوت کردن داشت، من و فلورا اوقات زیادی رو با هم میگذروندیم، کنار هم درانک شدیم، کنار هم های شدیم، کنار هم فیلم دیدیم، و اراده قوی ای بود که باعث میشد چیزی بینمون پیش نیاد، فلورا به نوعی وینگ وومن هم بود، نه اینکه کار خاصی بکنه، ولی اگه باهاش میرفتم پارتی، همین که کنارش بودم، شانسم رو در برابر سایر دخترا افزایش میداد، نه پارتی های ایرانی، وظیفه پارتی های ایرانی رو در اون برهه صبا بر عهده داشت (میگم صبا از کجا وارد ماجرا میشه و چه ربطی به فلورا داره)، به نوعی کوآلیتی چک بود، بارها امتحان کرده بودم، همین که کنارم بود، نگاههای بیشتری از سایر دخترا در مهمانی یا کلاب میگرفتم، و بعله، درست حدس زدید، فلورا دختر خوشگلی بود، نه برای من، ولی برای دیگران به غایت خوشگل بود، ایرانی نبود، و میتونین حدس بزنین کجایی بود، (پرانتز طولانی در مورد علاقه ناگهانی من به فرهنگ و زبان و رقص اسپانیایی)، فلورا دختری بود که اگه وارد یه مهمونی میشد همه پسرها دور و برش بودن، از لحاظ مادی هم برای من به صرفه بود، چون تقریبا وقتی با هم میرفتیم جایی، من پول درینک نمیدادم، معمولا دو تا پسر پیدا میشدن که براش درینک بخرن، و بله، یکیش سهم من بود، فلورا برای من موجود هیجان انگیزی بود، و من هم براش جالب بودم، بهش درس میدادم اوایل، یعنی در واقع دانشجوی دانشکده خودمون بود، دوستیمون هم از همونجا شروع شده بود، من براش جالب بودم، چرا؟ چون شاید تنها پسر دور و برش بودم، که از اولین باری که دیدمش شروع نکردم روش هیت کنم، یعنی من مدت ها بعد به این فکر میکردم که چه چیزی از وجود من برای فلورا جذاب بود، و تنها چیزی که بهش رسیدم این بود که من متفاوت از بقیه باهاش برخورد میکردم، چون فایده های دیگه ای جز سکس داشت برام، و بیشتر توضیح میدم، با من باشین، خیلی قصه ها هست این وسط. یعنی اینجوری نبود که من بهش نظر نداشته باشم، داشتم اتفاقا، ولی خیلی زودتر ازونکه فکرشو کنم، یعنی شاید تو همون اولین برخورد، مسیر دیگه ای پیش گرفته شد، و بلی، فلورا دوست پسر داشت، نه، چیزی فراتر از دوست پسر، میشد گفت تقریبا نامزد داشت، نمیدونم، برای من دوست پسر فاب بود، و من تو اون بازه زمانی، ترجیح میدادم با فلورا دوست بمونم، و در فرندزونش باقی بمونم، تا اینکه بخوام دوستیشو از دست بدم، بابت همینم بود که خیلی سریع، روش خاموش شدم، یعنی حتی ته ذهنمم این نبود که بخوام کاری کنم، و این باعث میشد آدم باشم، من و فلورا شبهای زیادی کنار هم بودیم، و اگه میپرسین چه جوری؟ باید بگم که دوست پسرش تمام مدت ونکوور نبود، میرفت و میومد، و اگه میپرسین چرا فلورا باید شبهاش رو با من بگذرونه؟ توضیح میدم، آره، من و فلورا شبهای زیادی پیش هم بودیم، از شب تا هفت صبح، ازش هم نوشته بودم قبلا، یعنی اگه حال و حوصله آرشیو خوندن دارین، یه سری پست هایی پاییز پارسال نوشتم، که طرف اسم نداشت، فلورا بود که اون موقع هنوز اسمی براش انتخاب نکرده بودم، چون برام «آیتم» محسوب نمیشد، آره، ما کنار هم درانک میشدیم (در حد زیاد)، های میشدیم، ولی هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیافتاد، تا اینکه بالاخره افتاد، نوشتم ازش (پست یا اینکه طلوع مه گرفته یه صبح زمستانی)، یعنی شد، ارادی هم شد، جوری نبود که بخوایم بندازیمش تقصیر کسی، بینمون کمیستری زیادی بود، مدت زیادی با هم بودیم، و دیر یا زود بالاخره میشد، و من دقیقا تو همون بازه زمانی، که بیش از هر چیز به یه رابطه متعارف نیاز داشتم، افتادم وسط یه رابطه نامتعارف، بودن با آدمی که خودش قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنه. چرا؟ چرا زندگیا آسون نیست؟ مدتهای زیادی طول کشید که من دقیقا فلورا رو درک کنم، و نیازی هم نیست که بخوام درکم رو از شخصیتش اینجا بنویسم، ولی اینو بدونین، که فلورا با من بود، از من خوشش میومد، من براش جذاب بودم، چون بهش نظر نداشتم، اما در عین حال دوست پسری داشت، که دلش میخواست باهاش ازدواج کنه، بنا به دلایل دیگه ای، فلورا به لحاظ شخصیتی با من فرق داشت، چیزهای زیادی وجود داشت، که باعث میشد بدونیم که نمیتونیم با هم باشیم، خیلی فرق داشتیم، یعنی با هم بودنمون، و جدا شدن اون از دوست پسرش، و اومدنش با من، چیزی بود که نه من میخواستم، و نه اون، ولی من، خودمو سپردم با جریان، دلم رابطه میخواست، و هیجان، فلورا به من رابطه ای نمیداد ولی هیجان چرا. شاید حتی فانتزی، میگم حالا. خوب، وقتی قرار نیست با کسی رابطه ای داشته باشی، و همش قراره فان باشه، خوب چه میکنی؟ گارد عاطفیتو بالا نگه میداری، این یعنی اینکه سعی میکنی به طور احساسی درگیرش نشی، با آدمی هستی که قراره با کس دیگه ای ازدواج کنه، و فقط برای سکس با هم هستین، پس باید حواست باشه، این کاری بود دقیقا که من میکردم، فقط سکس. اما نمیشد، فلورا استروژن خالص بود، میگفت نمیتونه رابطه احساسی با من داشته باشه، روش هم تاکید میکرد، اما در عین حال میخواست باهاش مثل آدمی رفتار کنم که انگار فاک بادی نیست. میخواست فقط فاک بادی باشه، اما انتظار کارهایی رو داشت از من، که من برای انجام دادنشون باید بهش حس میداشتم. شما فردای اولین شبی که با یه نفر خوابیدی، اگه طرف فاک بادیه، سراغی ازش نمیگیری، ولی فلورا انتظار سراغ گرفتن داشت. شب ولنتاین اومد پیشم، حدود سه هفته بود که با هم بودیم، طبیعتا کار خاصی برای ولنتاینش نکرده بودم جز آشپزی کردن واسش، برام کادو خریده بود، یه کراوات سفید، اولین کادوی ولنتاین زندگیم رو از آدمی گرفتم، که با تمام وجود نسبت بهش گیج بودم. همون موقع ها، بهم گفت زیاد بهم محبت نمیکنی، حس یه لیدی رو به من نمیدی. من نمیدونستم باید چیکار کنم، با آدمی بودم که به شدت کمیستری داشتیم، تنها دختری بود، که من باهاش حرف میزدم ترن آن میشد، ازینکه پیشش باشم لذت میبردم، زندگی تختخوابی خوبی بود، به خیلی از دلایل شخصیتی خارج از تختخواب چندان مناسب هم نبودیم، و از من میخواست بدون اینکه بهش حسی داشته باشم، بهش محبت کنم. نمیشد. بعد از سه هفته باهاش به هم زدم، گفتم بیا تمومش کنیم، ناراحت شد، بهم گفت تو هم مثل همه مردهای دیگه ای، دعوامون شد، و من در اوج گیجی، فرداش با یه شاخ گل قرمز رفتم پیشش، کیک مورد علاقه اش رو خریدم، با یه کارت پستال محبت آمیز، (کلا تک شاخه گل رز خیلی نقش بزرگی داره در روابط من، هم در مورد شیوا، هم در مورد دختر پست قبلی، و هم اینجا در مورد فلورا). آشتی کردیم با هم، خوشحال شد، گفت با همین گل رز منو اغوا کردی. دوباره با هم بودیم، بیشتر با هم بودیم، و من دیدم دارم فرو میرم، وسط رابطه ای هستم، که اوایل حس خوبی بود، میتونین منو جاج کنین، ولی برام هیجان انگیز بود، اینکه ببینم آدمی که همه دنبالشن، تو هر کلابی که با هم میریم دلشون میخواد باهاش باشن، باهاش لاس میزنن، شب ها پیش منه، بیشتر ترجیح میدادم دوست پسرشو فراموش کنم، هیچ وقت جلوی من با دوست پسرش تلفنی صحبت نمیکرد، منم علاقه ای نداشتم بشنوم، ولی در جریان جزئیات رابطه اشون بودم، رفته رفته فانتزی ماجرا کم رنگ شد، و دیدم داریم زوج میشیم، با هم وقت میگذرونیم، سورپرایزش میکنم، دعوا میکنیم و آشتی میکنیم، تا اینکه، تا اینکه یه شبی، خیلی اتفاقی، تو یه کلابی دیدمش، (پرانتز طولانی در مورد اینکه ما هیچ وقت سوالی از هم نمیپرسیدیم، نه من ازون میپرسیدم کجایی، نه اون، روی کاغذ تو یه رابطه باز بودیم، یعنی یه سر رابطه آلردی از طرف فلورا باز بود، شب هایی بود که نبود و میدونستم دوست پسرش برگشته، منم قاعدتا روی کاغذ بهش متعهد نبودم، اوایلش، همزمان با یه دختر چینی هم دیت میکردم، از یه جا به بعد خودم دلم نخواست با کس دیگه ای دیت کنم، یه فاز متعهدگونه داوطلبانه)، نباید میدیدمش ولی دیدمش، با دوست پسرش، داشتن همو میبوسیدن، و اون لحظه من واقعا احساس کردم انگار قلبم داره پاره میشه، یعنی واقعا همچین حسی داشتم، درانک بودم، یادمه اومدم نشستم یه جایی تو خیابون، نه میتونستم گریه کنم، نه بخندم، یعنی هم دلم میخواست گریه کنم، هم بخندم، خنده دار بود، واقعا هم خنده داشت، همزمان داشتم سه راس خیانت رو تجربه میکردم، اگه بهش حسی نداشتم طوری نبود، ولی اون لحظه بهش حس داشتم، دیروزش کلی وقت گذاشته بودم براش خرید کرده بودم، یعنی یه هدیه خریده بودم، تو وضع خنده داری بودم، هم احساس میکردم بهم خیانت شده، هم حس میکردم من کسی هستم که شریک خیانتم، و هم وقتی با دخترای دیگه بودم حس خیانت بهم دست میداد، و اوج ماجرا این بود که حس میکردم همون کسی شریک خیانت فلوراست، که در واقع من بهش خیانت کرده بودم، بهر حال اون کسی بود که قرار بود باهاش ازدواج کنه، فرداش با فلورا که صحبت کردم، دیدم صحبت فایده ای نداره، حرفی هم نداشتم بزنم، قضیه خیلی کسشعر بود، تنها دلیلی که باعث شد تو اون بازه زمانی وسط همچین چیزی بیفتم، هیجان اولیه اش بود، همین، به هر حال، یه هفته، مدام تو صورت خودم گفتم، باید ازین ورطه بیرون کشید رخت خویش، بعد از یه هفته، باهاش تموم کردم، (داستانشو گفتم، رفته بودم پیشش باهم های شدیم، و تو های بودن باهاش برک آپ کردم)، ولی باز با هم دوست موندیم، فلورا اصرار داشت دوست بمونه، یه ماه آخر رابطه، فقط واسه این دوست موندیم، که اون تموم کنه، یعنی حس کردم ازینکه من باهاش تموم کردم به غرورش برخورد، ازون طرف میخواست دوست معمولی بمونه، و خلاصه کسشعر بود دیگه، منم آدمی نبودم که بخوام چکشی تموم کنم باهاش و یهو خبری نشه ازم، چون بالاخره قبلش دوست های خوبی بودیم، دوست هایی که دیگه نمیتونستیم دوست بمونیم، یه مدتی دوست معمولی بودیم، ازین فازا که تو بغل هم میخوابیدیم، ولی سکس نداشتیم، کسشعر ترین فاز ممکن، طبیعتا دوباره برگشتیم با هم، (یه پستی بود که یا اینکه ایشون گوشیشون خاموشه مع الاسف، یکی از شبهای اون بازه زمانیه، که من های بودم، فکر میکردم این رفته با یکی دیگه و سایر ماجراها …) و بالاخره تموم شد، یعنی رسید به جایی که حالمون از هم به هم میخورد، هم اون از من، و هم من ازون. حالا ایناش مهم نیست، تو اون بازه زمانی، که من اوج احساسم بود بهش، همون موقع که هر سه تا حس خیانت کردن و شریک خیانت شدن و به آدم خیانت شدن رو با هم حس میکردم، با صبام بودم. بودم که یعنی دوست بودیم با هم، صبا یه آدمی بود که خودش تو رابطه بود، متاهل بود. من با صبا دوست بودم، صرفا دوست بودیم، همین، نه چیز دیگه ای، و یکی از دلایل نزدیک شدنمون هم این بود، که اون آدمی بود که تا حدی درک داشت ازین ماجرا، ماجرای بالا رو از هر ده نفر که براشون تعریف کنی، اول جاجت میکنن، صبا آدمی بود که خودش بالا پایینهای زندگی متاهلی رو چشیده بود، باهاش میشد حرف زد، من به گا بودم اون موقع ها، نه به گای بدها، ولی سوار یه رولر کوستر عاطفی و یه رابطه هیجان انگیز بودم، بالا پایین میشدم، صبا کسی بود که میشد باهاش حرف زد، صبا ایرانی بود، منم ایرانی، کنار هم زیاد دیده شدیم، تو پارتی ها، تو مهمونی ها، اینور اونور، و میتونین حدس بزنین کامینیتی کسشعر ایرانی رو. هنوز که هنوزه، پشت سرمون حرف هست. حرفش به دختر پست قبلی هم رسیده بود، دوست های نزدیک خود من بهم متلک مینداختن، نهایتا، بین من و صبام به هم خورد، کسشعر شد، سوتفاهم شد، یه جوری شد که من کلهم صبا و دوست های نزدیکشو و اکیپ دوستهای خودم که با صبا هنگ اوت میکردن، کلهم همه رو گذاشتم کنار، تابستون بود، یه فاز خسته ای داشتم که گاهی میرفتم تو جمع آدمهای مطلقه، مینشستم واسم تعریف میکردن، دور همی جمع میشدیم هر دفعه خونه یکی، فکر کن وسط 5 6 تا زن مطلقه چهل پنجاه ساله، من مینشستم، حرفهای اینارو گوش میکردم، خیلی فاز باحال آروم کننده ای بود، خیلی باحال بود، بعد به من که میگفتن تو بگو، من میگفتم من هنوز آماده حرف زدن نیستم. بعد همین دیگه. حالا اساسا چرا گفتم اینارو؟ بیشتر شاید تجربه بود، الان اگه برگردم به پارسال، به هیچ عنوان همین مسیر رو نمیرم، اگرم برم به هیچ عنوان گارد عاطفیمو پایین نمیارم، اذیت میشی. حالا راستش نمیدونم واسه چی گفتم، ولی فکر میکنم فلورا یه جورایی حلقه گم شده وبلاگم بود، رد پای شخصیت و رابطه باهاش هنوز تو من هست، ولی این یه ساله هیچ وقت نشد که بتونم درست بنویسم ازش. ولی من کلا چیزی که از دخترها میشنوم اینه که میگن بی غیرتی، به عنوان تعریف میگن، خوب من هیچ وقت فاز اینو ندارم، که از کسی بپرسم کجا بودی؟ با کی بودی؟ اساسا هم به نظرم خیلی بی منطقه اینکار، چون دختر حتی اگه وقتی باهات خوبه حرفتو گوش کنه، به محض اینکه ببینی رو کسی حساسی، وقتی باهات بده اذیتت میکنه، لجتو در میاره، واسه همین بهترین کار اینه که خودتو بی تفاوت نشون بدی. رابطه با فلورا منو ازون چیزی که بودم هم بی غیرت تر کرد. البته به قولی، هنوز زوده که تاثیراتشو ببینم، اینکه با آدمی باشی، که بتونه بعد ازینکه تلفنی با دوست پسر فابش حرف میزنه باهات بخوابه، هم میتونه تو رو یه آدم شکاک کنه، هم یه آدم بیخیال، به نظرم منو آدم بیخیالی کرده، جوریکه یه بار «قلبم پاره شده»، ازین فازها که ته خط رو دیدم، دیگه واسم مهم نیست، میدونم آدم رفتنی میره، آدم موندنی میمونه، سیاست ها باید ایجابی باشه تا سلبی، باید آغوشتو گرم نگه داری، نه اینکه مدام نگران باشی آغوش کی گرمتره، شمام مراقبت کنین.

Advertisements

3 نظر برای “یا اینکه در مورد فلورا

  1. سلام علیکم. امروز خواستم یه چیزی در مورد سامسونگ سرچ کنم دو حرف اول رو که نوشتم سرجوخه دات کام رو پیشنهاد داد!
    یه زمانی که بیشتر اینجا رو میخوندم اذیت میشدم که اون آدمی که من به عنوان یه دوست نزدیک میشناختم و اینی که اینجا مینویسه چطوری میتونن یکی باشن آخه؟؟ هنوزم درک نکردم واقعا ولی خب دیگه مهم نیست.
    مواظب خودت باش

    دوست داشتن

  2. اول اینکه: آدم وبلاگت و میخونه میفهمه تلگرامت چقدر کسشره و اصلا خوندن نداره پیش اینا که اینجا مینویسی. اینا عمیق‌تر و تحلیلی‌تره. اونا فقط فاز رابطه داشتن با ملت و بازخورد گرفتنه. من شخصا وبلاگ نویسی رو به هرچی نویسی دیگه ترجیح میدم. وبلاگ خونه‌ی خود آدمه. بقیه ی جاها یه استریم داره که رد میشه و تو هم یه جا اون وسطی که از روت رد میشن. خیابونه فی‌الواقع.
    دوم اینکه: من هی میخونم و حس میکنم تو رو میشناسم. واقعا ها. (نترسی بزنی بلاکمون کنی حالا. حلالت نمیکنم). از طرفی دوست دارم تو اون آدمه باشی که از رفیقای یکی از فامیلای ما بود و چند بار باهاشون بیرون رفته بودم. از طرفی دوست ندارم اون باشی. اون قضیه سامسونگ و اسامی و کچلی و… میترسوندم. خدا کنه اون نباشی. اونی که من دیدم آدم جالبی نبود از دور و یه کم نزدیک. من اصلا فاز نزدیک شدن زیادی به آدمای واقعی رو ندارم. مجازی فرق میکنه. منم اینجا خودم و بیرون میریزم. ولی توی واقعی همه مون کسشریم. اصلا جذاب نیستیم. مثلا خود من لابد به نظر اون یه دختر امل خجالتی اسکل بودم که توی حال خودم بودم و اصلا هم روی مد نبودم و بابامم که اصلا مایه‌دار نبود و با اون اکیپ کلا جور نبودم.
    خلاصه نمیدونم. کاش تو اون نباشی. ولی اگرم باشی، حالا که ایران نیستی. دوری. پس بازم راحت باش و راحت بنویس. کون لقم. (راستی من تو رو تصادفی توی پلاس از طریق یه نفر شناختما. کاملا تصادفی)

    دوست داشتن

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s