یا اینکه ژانویه 2016، یا یه سری مسایل صادقانه دم دستی

اما اساسا تمام اونایی که مینویسن، دچار این توهم (و البته تاکید میکنم توهمن) که حرفهای خواندنی ای دارن، که این نیست، حالا من در مورد بقیه نگم، در مورد خودم بگم، من همیشه دلم میخواست میتونستم نویسنده خوبی باشم، یعنی واقعا دلم میخواست، نشد، یعنی اونجوری که باید میشد نشد، و اساسا نوشتن سخته، ولی میخوام بگم اونی که شما میشاشین روش، ریده رو ما، یعنی، به طرز سخیفی بنده لایک و پلاس و شیر و کامنت بودم همیشه، و هستم، عزیزان عنایت بفرمایین، همینجارو، ها؟ حاشیه نرم؟ دو سه شب پیش دچار یه شکست کوچک درونی شدم، یعنی یه لحظه از همه چیز بدم اومد، از خودم بدم اومد، و حس نکنین ایشاالله، ولی خیلی بده از خودت بدت بیاد، بعد ما باهوشها، (پرانتز طولانی در مورد اینکه من چرا خودمو باهوش میدونم)، دو سه لایه داره ذهنمون، یعنی همه اون چیزهایی که یه آدم دیگه ممکنه بهمون بگه رو خودمون تو درون خودمون یکی رو داریم که تمام ورژن هاشو بهمون میگه (پرانتز طولانی در مورد افشین)، بعد سخت شد، شرایط بر من سخت شد، یعنی من تو آفیس بودم، و بعد نمیدونم از کجا، رفتم یکی از دوستهای قدیمیم رو جستجو کردم ببینم داره چیکار میکنه، و در کسری از ثانیه، اغراق میکنم، در حدود پنج دقیقه ای که داشتم زندگیشو زیر و رو میکردم، هی اونو با خودم مقایسه کردم، هی از خودم بدم اومد، اینی که میگم از خودم بدم اومد خیال نکنین که مثلا یه چیز واسه خودم نگه داشتما، ریدم به همه چیم، تمام ابعاد قابل تصور شخصیتی یک آدم رو تصور بفرمایین، وضعیت اجتماعی، وضعیت کاری، وضعیت ارتباطی با سایر آدمها، وضعیت مطالعه، وضعیت هوش، وضعیت نمیدونم تمام وضعیتها، احساس کردم چقدر موجود کسشعر حقیری ام، بعد آدمها تو ذهنم اومدن، هی رژه رفتن، شرایط سختی بود، حالا الان اگه منتظرین که بگم نه مثلا یهو اون لحظه جو گرفت منو و الان بهش باور ندارم، باید بگم که نه چندان، حسش هست هنوز، بعد چی شد؟ بعد پناه و ملجا و منجی بی پناهان، الکل، رفتم بار دانشگاه، یه آبجو گرفتم، شکم خالی، تقریبا همه اشو با هم خوردم، اومدم بیرون، بعد یه حسی داشتم که فقط دلم میخواست فرار کنم، همین، یعنی یه تنابنده میخواستم برای 15 دقیقه اختلاط، همین، گوشیمو درآوردم، (کیر تو این سبک نگارش، یعنی توصیف اینکه گوشیم رو درآوردم، انگار نمیگفتم فکر میکردین گوشیم همیشه دستمه) رفتم تو کانتکتها، این ور اون ور کردم، دیدم خیلی حالم خرابه، یعنی یه جوری حالم خراب بود، که هر کسی گوشی رو بر میداشت از صدام فکر میکرد لب بلندی وایسادم، دیدم ایگوم اجازه نمیده به خیلیا زنگ بزنم، طرف مثلا سه ساله منو میشناسه هر وقت منو دیده، من یا گِریت بودم، یا سوپر گِرِیت، بعد حالا یازده شب همچین تماسی؟ درست نیست، تهش لیست رو بستم رو دو نفر، نفر اول رو زنگ زدم، گفتم چه طوری؟ گفت فلانیم تصادف کرده قطع نخاع و این صحبتاست، بعد من یهو پشت تلفن خنده ام گرفت، دیدم اون بابا وضعش خیلی خراب تره از من، صحبت کوتاه، زنگ به نفر بعدی، اختلاط کسشعر، اختلاط بی معنا، ولی مفید، پرانتز باز، یه چیز میگم، جاج نکنین منو، جاجم کردین به تخمم، آقا جدیدنا مثل آدم دارم سیگار میکشم، یعنی از هر ده تا پوک، 8 تاش چس دود نیست، دو تاش چس دوده، بعد میگیرتم، سرگیجه، خلاصه بسی کیف میده، تو همین فاز مستی و گرفتگی و سرگیجگی سیگار داشتم حرف میزدم با این بنده خدا هم، آره، اینجوری شد، بحث ولی این نبود، بحث یه چیز دیگه بود، ها سر نوشتن، آره دیگه، آدم، یعنی من، دلم میخواد خودمو منتشر کنم، اوایل فیسبوک بود، چه شخصیت کسشعری داشتم من تو فیسبوک، هولی شِت، حتی تو همون فیسبوکم ما نتونستیم خواننده جذب کنیم، یعنی یه وضعیت کیریه که تو یه هدف کیری تو ذهنت داشته باشی (که مثلا در فیسبوک نوشته هات خونده بشه)، بعد حتی به اون هدف کیریت هم نتونی برسی، روضه زینب طور، بعد پلاس، بعد اون یکی وبلاگ سرشناسمون، بعد کسشعر شد دیگه، یعنی میخوام بگم، که ناامیدانه طور، دیگه اون یکی هم به گاه رفت، و بعد همیشه هم این مساله هست که آقا این دغدغه است تو داری؟ واقعا باید به چنین چیزی فکر کنی؟ تو اگه زن داشتی بچه ات الان دو ساله اش بود، بعد این دغدغه است؟ بعد، قسمت بیرونی (قسمت بیرونی، قسمت درونی، خودمرکزپنداری نوجوان گونه، مگه پیازه؟ درونی بیرونی؟) من خیلی با خودم حال میکنه، قسمت درونیم تقریبا حالش به هم میخوره از من، از تمام جنبه ها، حالش داره از من به هم میخوره، چه میگفتم؟ ها، باز کنم بحث رو؟ چی رو باز کنم براتون، نیست آقا، اون چیزی که میخواستم نیستم، اون آدمی که دلم میخواد باشم نیستم، دور و برم اون چیزی که میخوام نیست، و اگه میپرسین دلم میخواست چه جور آدمی میبودم، میتونم بشینم براتون ساعت ها بنویسم و حرف بزنم، در وصف جزئیات دقیق اون آدمه، و نکته اینه که حتی میدونم باید چیکار کنم تا بشم اون آدمه، یعنی هم میدونم خودم کجام، هم میدونم کجا دلم میخواد برسم، و هم میدونم چه جوری میشه ازین نقطه ای که من هستم، رسید به اون نقطه که اون اونجاست، ولی، ولی، ولی، نمیتونم، یعنی اون قدم اول رو «نمیتونم» بر دارم، میدونم دقیقا اگه چه کارهایی انجام بدم حالم خوب میشه، ولی «نمیتونم» اونکارها رو انجام بدم، اغراق به ناتوانی در وبلاگ، با مداد مشکی نرم یادداشت میکنیم، اغراق به ناتوانی در وبلاگ، پنج امتیاز، ولی جدی میگم، یعنی گاهی اوقات میشه، بستگی داره به اینکه چقدر دلم بخواد، و پَشِنِت باشم، نسبت به انجام یه کار، نیستم ولی. چه میگفتم؟ بلی، من شرمگین هستم تا حد خیلی خوبی، نمیدونم دقیقا شرمنده کی، شرمنده چی؟ ولی شرمنده خودم هستم، از اینی که هستم خجالت میکشم، اگه یه آدم دیگه ای، با شرایط خودم رو میدیدم، اگه میشناختمش، هیچ احترامی واسش قائل نبودم، سخته آقا خودت شرمنده خودت باشی، سخته احترام خودتو نگه نداری. ها؟ تعطیلات؟ چه جوری گذشت؟ کس کلک. یه دابل دیت (به واقع فرست دیت، پُتِنشیال فرست سکس هم با یه آیتم جدیدی رفتم، که والله باز کردنش، فقط عرق شرم میشونه رو پیشونیم درین وضعیت)، من زیاد خوب نیستم، یعنی خوبم، ولی قبلنا بهتر بودم، باید دوباره بهتر بشم، و البته بهتر هم میشم، بادمجان بم آفت نداره، الان تو وضعیت گِرِیتَم هستم، نه سوپر گِرِیتم، ولی شما مراقبت کنین همیشه از خوداتون.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s