یا اینکه چیزی حدود چند صد هزار دلار

نشسته بودیم با شروین داشتیم حرف میزدیم، شروین دوست صمیمی عجیب منه، حالا الان میگم چرا عجیبه، چون نمیدونم واقعا میشه شروین رو دوست صمیمی نامید یا نه، به نظرم هست، مثلا من و شروین زیاد حرف میزنیم، پسر باهوشیه، پسر خوش تیپی هم هست، و در حال حاضرم سینگله، ولی همین که باهوشه یعنی اینکه میشه باهاش حرف زد و خسته نشد، چرا؟ چون هم سریع میفهمه حرفتو، و هم وقتی نمیفهمه، میگه نفهمیدم، و وقتی قبول نداشته باشه میگه کسشعر نگو، سه شرط لازم و کافی آدمی که دلت بخواد باهاش حرف بزنی، از چیزهای زیادی هم حرف میزنیم، من در مورد دخترا، اون در مورد دخترا، و چون شروین سه سال به لحاظ سنی، و شش هفت سال حداقل به لحاظ تجربی (در زمینه دختران) از من جلوتره، لذا حرفهای جالبی میزنیم با هم، در مورد کار و غیره و اینام هست، حالا اینکه چرا شک دارم بگم صمیمی؟ چون خوب خیلی صمیمی هستیم، شروین اون چند هفته ای که من درگیر «دختر پست قبلی» بودم، به طور کلی به عنوان مشاور و دوست و حمایتگر کنار من بود، منم سهمی کوچک (نه به اندازه اون) به طور مشورتی و نظر دادن در مورد دوست دخترای اون داشتم، درین حد بود که من امسال واسه اولین بار، کریمس واسش یه پلوور خریدم، که چقدرم پلوور خوشگلی بود، و چقدم دوسش داشت، و میپوشه اتش برخی روزها، بهشم گفتم این به صورت نمادین برای تشکر بابت اون روزهایی بود که یو هَو بین دِر فور می، که لم یشکر المخلوق و لم یشکر الخالق، حالا یه سری هم نشسته بودیم نمادین با شروین بحث میکردیم، و بحث اتفاقا بحث عمیق و جالبیه، بذارین واردش بشم، بحث اینه، که فرض کنین فردا، به شما بگن، آقا شما به اندازه 5 سال آینده پول تو حسابت هست، یعنی الان مثلا من 27 سالمه، تا سن 32 سالگیت، پول هست تو حسابت، برای اینکه بتونی یه رفاه نسبی داشته باشی، و نگران چیزی نباشی، حالا سوال اینه، چه کار میکنی؟ سوال احمقانه ای هست؟ نه، نگفتم که کلی پول میدن بهت یا لاتری برنده میشی که، گفتم واسه پنج سال دغدغه پول نداری، مثلا اون عدده که بتونه پنج سال زندگی من رو بچرخونه (با همین سطح رفاهی که الان دارم، و اینکه سطح رفاهمم یه رشد معقولی هر سال داشته باشه تو این پنج سال، به اضافه اینکه دلم میخواد یه خرده پول بفرستم ایران، که ریدم، و ندارم الان که بفرستم) جمع که زدم، شد حدود مثلا چهارصد هزار دلار، (من دارم به خرج کانادا حساب میکنم، ایران بودم فرق میکرد)، حالا سوال اینه، که چه کار میکنیم فرداش؟ حالا این سوال چرا مهمه؟ میگم، از چند جهت مهمه، جهت اولش اینه، که اگه بین کاری که فردا اگه این پول رو داشتی میکردی، و کاری که همینطوری به صورت طبیعی فردا صبح بلند میشی انجامش میدی، همپوشانی معقول (معقول رو باید تعریف کرد) وجود نداشته باشه، این یعنی اینکه شما ریدی، شما مجبوری کاری رو بکنی که دوس نداریش، صرفا برای زنده موندن، و این خوب نیست، حالا تازه سواله ازین هم پیچیده تر میشه، چرا؟ چون فرضش بر اینه که شما بلند میشی و یه کاری رو انجام میدی، نه برای اینکه انجامش باید بدی، بلکه برای اینکه ازش لذت میبری، این یعنی اینکه شما میدونی چه کاری رو دوست داری انجامش بدی، و ازش لذت میبری، و خود این قضیه بحث مفصلیه، اینی که آیا برای هر کسی کاری وجود داره، که از انجام دادنش، لذت ببره یا نه؟ بذارین ازین هم پیچیده ترش کنم و عمیق ترش کنم، منظور من از انجام دادن یه کار چیه؟ اینی که تو تو یه کار خوب باشی و انجامش بدی و لذت ببری؟ خوب به نظر من همه آدما تو کاری که خوب انجامش میدن، از انجام دادنش لذت میبرن، این یه تعریفه، یه تعریف دیگه اینه که به قدری لذت عمیقی ازون کار ببری، که حتی وقتی توش خوب نیستی، و داری تلاش میکنی توش خوب بشی، و جور استاد میکشی هم بهت لذت میده، این تعریف دوم عمیق تره، حالا با هر تعریفی، سوال مهمتر اینه، آیا برای هر کسی چنین کاری وجود داره؟ یعنی هر کسی میتونه بگرده همچین فعالیتی رو پیدا کنه؟ یا اینکه نه، برای برخی وجود داره برای برخی وجود نداره، برای برخی وجود داره و دم دسته، ولی برای برخی وجود داره و سالها طول میکشه تا پیداش کنن، آیا این قضیه شانسیه؟ یعنی آدمی شانسی میتونه بشه بیل گیتسی که در جوانی فهمید آقا من کد زدن دوست دارم و دانشگاه که بود BASIS رو نوشت؟ یا اینکه نه مثل خیلی های دیگه ممکنه سالها دنبالش بگرده و در سنین پیری پیدا کنه اون فعالیت رو؟ یا اینکه اصلا برای برخی وجود داره اون فعالیت فقط باید اونا بگردن پیداش کنن، ولی برای برخی اصلا وجود نداره، اگه برای برخی وجود نداره، اونوقت یه سری آدم که به این باورن، کلا حرفشون اینه که نه، قرار نیست آدمیزاد از کاری که انجام میده لذت ببره که، کار اسمش کاره، تفریح اسمش تفریحه و اینا جدان، این میشه همون تلقی معروف هالیوودی که از زندگی کارمندی داده میشه تو غرب، که پنج روز هفته تو جهنم باش، ولی آخر هفته تو بهشت. حالا بحث ازین هم جالب تر و جذابتره، بذارین یه مثالی بزنم، دوستی دارم، تو آمریکا، بچه مایه دار، و وقتی من میگم بچه مایه دار خیال نکنین مثلا ریچ کیدز آو تهران و اینا، نه، من استانداردم واسه بچه مایه دار بودن خیلی پایینه، ولی دوستم الان آمریکاس، داره کار میکنه، دو سه سال اول، نسبتا با پول حاج آقا آمریکا بود، چیزی حدود چند هزار دلار (کمتر از هزار دلار) فقط تو کازینو باخت، و الان داره کار میکنه، و البته سختی هم کشید درس خوند، (با پول حاج آقا، مضافا بر کمک هزینه و بورسی که گرفت، چون بچه باهوش و زرنگی بود، یعنی پول حاج آقا رو خوب استفاده کرد و خودشو کشید بالا)، فازش هم اینه که خوب پدرم رو من سرمایه گذاری کرده، و من که برم سر کار بهش بر میگردونم، که البته درسته، ولی چیزی که این وسط درست هست هم اینه، که این آدم دو سه سال دغدغه نداشته، که بره بگرده، پیدا کنه، چه غلطی میخواد بکنه، چرا چون پول حاج آقا بوده، ازونطرف، مطالعاتی که انجام میدن رو کارآفرین ها، همین کارآفرین ها و استارت آپ هایی که الان تبش تو ایران کلی گرفته، نشون میده، که این آدما، اکثریت معنادارشون، آدمایی بودن که درسته باهوش بودن، درسته سخت کوش بودن، درسته پشتکار داشتن، ولی دفعات زیادی هم شکست خوردن، و البته نکته اینجاست، دغدغه نداشتن، یعنی اینکه اون مدتی که تلاش میکردن، دغدغه فردا رو نداشتن، و این خیلی مهمه، این رو اگه بذاری (نسبتا بی ربطه، حال ندارم دقیقا توضیح بدم کجاهاش ربط داره کجاهاش ربط نداره) کنار اون مطالعاتی که میگن ارتباط آماری معناداری هست بین درآمد پدر شما در سن چهل سالگیش، با درآمد شما در سن چهل سالگی، نشون میده که کلا وجود پول حاج آقا خیلی مهمه، البته در کنار سایر عوامل. بعد تازه نکته ای که هست، اینه که تو ممکنه دغدغه اشو نداشته باشی، ولی ندونی که نداری دغدغده اشو، یعنی چی، یعنی با اینکه مشکل مالی اش رو نداری، اما ندونی که میتونی (و باید) به جای اینکه بری ببینی بقیه چه کار کردن، بری دنبال اینکه ببینی چی دوست داری، و اصلا چیزی هست که دوستش داشته باشی یا نه، مثال بزنم؟ بذارین از ایرانی های ونکوور مثال بزنم، دقیق تر بگم، از طبقه تحصیلکرده مهاجر (که با پدر و مادرشون اومدن)، و اکثرا هم وضع مالی نسبتا خوب (یعنی ایران که بودن دکتر مهندس وکیل بودن زن و شوهر، و با سرمایه گذاری مهاجرت کردن، و اینجا بچه هاشون دارن درس میخونن)، حالا بچه های اونا، که میشن یه سری آدم 20 ساله فکر میکنین دارن چی کار میکنن؟ (لاقل اوناییشون رو که من دیدم)، فکر میکنین تحت تاثیر فرهنگ اینطرف، شدن یه سری آدم ماجراجوی، دنبال چیزهای مختلف بروی، همه چیز تجربه کن؟ بلی، ازینجور ژانرها هم توشون یافت میشه، ولی چیزی که به غایت توشون فراوون تره، اینه که میخوان دکتر بشن، تب مدیکال اسکول به طرز غریبی دامن ایرانی های ونکوور رو گرفته، همه اشون، تو سن بیست سالگی، تو شرایطی، که نه دغدغده مهاجرت دارن (یادتون باشه تو ایران که بودیم فقط بحث مالی نبود، بحث مهاجرت به دلایل غیر مالی هم بود)، چون تا چشمون رو باز کردن اینجا سیتیزن شدن، نه دغدغه مالی دارن به اون صورت (اگه فکر میکنین ازین ژانرها هستن که مثلا چون اومدیم خارج، پس از 18 سالگی خودت برو کار کن پول در بیار، نه در اشتباهین، دَدی ایز هیِر)، و به جای اینکه برن ببینن چی کار دوست دارن بکنن، تصمیم گرفتن، که 4 5 سال بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه (یعنی به اضافه چهار سال دانشگاه) رو برن دکتر بشن، درآمد دکترها اینجا چند صد هزار دلار در ساله، و البته پوستشون کنده میشه که پذیرش بگیرن تو دانشگاه، و یه چند صد هزار دلاری هم شهریه میدن (شاید کمتر ولی عمدتا گرونه)، ولی اینکه آیا این طبیعیه که از هر 17 نفر 16 نفر دارن در تب مدیکال اسکول میسوزن، یعنی یادمه ایران که بودیم، یه شوخی ای بود، که میگفتیم بچه های آمریکای شمالی به چه امیدی زنده ان؟ مثلا ماها به امید اپلای و اینا، اونام حتمن میخوان اپلای کنن برن مریخ از آمریکا، و اینکه خود هدف اپلای، (با اون طرز فکری که ما داشتیم) چقدر پوچ و بی محتوا بود بماند، ولی مگه ماها کی بودیم؟ مگه تو کدوم دانشگاهی بودیم؟ مگه تو اونجا کسی اساسا تخمش بود که ما چه غلطی میکنیم؟ (یه پاراگراف طولانی در مقایسه دوره کارشناسی که ما تو ایران داشتیم، با دوره های کارشناسی اینجا)، حالا حرفم اینه، ما اگه اپلای رفت تو ذهنمون، بخش خوبیش، بابت محیط مریضی بود که توش بودیم، اینکه یه نفری تو اون محیط، یه مدینه فاضله ای درست کنه از دانشگاه های خارج از کشور (نمیخوام فاز منفی بدم، اون مدینه فاضله از خیلی از جهات درسته هنوز به نظرم)، و همه چیش رو بذاره رو اپلای یه چیزه، اینکه یه نفری، اینجا، بدون دغدغه، (رو این بدون دغدغه بودن تاکید میکنم، چون خوداشون نمیدونن بدون دغدغه ان، همونقدری که بابام که وقتی از راهنمایی اومد شهر تنها کار کرد پول خودشو در آورد، فکر میکرد منی که تا آخر فوق خونه بابام بودم بی دغدغه ام، من بی دغدغه نیستم، ولی بابام منو درک نمیکنه، به همون نسبت هم اینام اگه دغدغه ای داشته باشن من درکشون نمیکنم، میخوام بگم، اینکه تو تو محیط دانشگاه اینجا درس بخونی، جایی که از زمین و آسمونش کلی کلوپ و فرصت هست، واسه اینکه تو خودتو کشف کنی، و جاهای مختلف رو ببینی و چیزهای مختلف رو امتحان کنی، و اونوقت از بین همه این مسیرهای مختلف تنها چیزی که تو ذهنت میرسه، اینه که با همون فازی که ما دنبال اپلای کردن و ریکام و معدل بودیم، بیفتی دنبال نمره، که بری مدیکال اسکول، این ایول داره، ولی، ممکنه بگین چه نتیجه ای میخوام بگیرم؟ اینکه همه خنگن؟ نه بحث خنگ بودن نیست، بحث ریشه دار تره ازین حرفها، الان باز میکنم واستون، جماعتی که از دبیرستان میاد اینجا، شما ممکنه تصور کنی که میپره میفته تو فرهنگ غربی و غرق میشه، در حالی که اینطوری نیست، میپرسین چرا؟ به همون دلیلی که تو ایران، بین بچه های تهرانی، و بچه های غیر تهرانی فاصله بود، اینجا هم در دوره کارشناسی، و دبیرستان، بچه های ایرانی، حکم همون غریب غربای شهرستانی رو دارن (این درک من از حرفایی که ازشون شنیدمه، حالا ممکنه برخیشون نباشن، ولی بالاخره)، درکش هم واضحه، وقتی تو تهران، آدمی که مشهدی بود احساس غربت میکرد، اونم در شرایطی که زبون و فرهنگ آدمای تهرانی و مشهدی خیلی به هم نزدیکه، چرا یه بچه فارسی زبون همچین احساسی نکنه بین کلی غربی و کله سفید؟ ممکنه بگین ما ایرانیا مریضیم که با شهرستانی ها برخورد بد میکنیم، خوب بهترش اینه که بالاخره یه سد فرهنگی ای هست، و این سد وجود داره، و بچه های دبیرستانی و دانشجوهای 20 ساله هم زیاد به این فکر نمیکنن که مثلا آدم باشیم، بریم با فلانی که همزبون ما نیست رفاقت کنیم، نه این صحبتا واسه وقتیه که سن گرفتی، و به این نتیجه برسی که صرف اینکه یه نفر زبانش اونقدر خوب نیست و برخی حرفهامونو نمیفهمه و برخی تیکه هامونو نمیگیره دلیل نمیشه بذاریمش کنار، دبیرستان و دانشگاه ملت دنبال فان میگردن بین آدمهای دیگه، کسی حوصله مهاجر جماعت رو نداره، و دیدین چی شد؟ نتیجه اش این میشه، که این نسل جدیدی که من میبینم از بچه های اینجا بزرگ شده، دقیقا تو سنی که بیشترین نیاز رو دارن به پیدا کردن دوست های مختلف، آدمهای مختلف، مسیرهای مختلف و اینا، کمترین دسترسی رو دارن، بهتر بهتون بگم، ازین نظر به شدت طفلکی و تنهان. خیلی بیشتر ازونچه بتونین فکرشو بکنین. و نتیجتا، میشن یه کلونی، با جمعیت کم، که فقط خودشون با خودشون هنگ اوت میکنن، و تو همون کلونی، چون جمعیت کمه، مثل یه مردابی میشه، که آبی توش جریان نداره، به لحاظ فکری رشد نمیکنه، و متاسفانه کاناداست، آمریکاست، کلی امکانات و مسیر روبروشه، ولی به لحاظ ذهنی همون جوانیه که اواسط دهه هفتاد تو تهران تب دکتر مهندس شدن گرفته بودش، حالا بگذریم، بحث اصلا سر پول پدر و مادر و اینا بود یا نه، حسی که دارم بهشون اینه که نهایتا متاسفانه، چرا قدر پول پدر مادرتونو نمیدونین؟ هر چند دلیلشو هم میدونم که چرا نمیدونن ولی این در حس من نسبت به اینکه چرا قدر پول پدر مادرتونو نمیدونین، تغییری ایجاد نمیکنه (پرانتز، منم بالاخره، چون ازین طبقه نیستم، تا حدی عقده ای ممکنه باشم، لذا) حالا اینارو گفتم، که بگم صحبت من و شروین سر این بود، که فرض کنیم این پول هست، اونوخت فردا روز چه کار میکنیم؟ به جواب شروین کاری ندارم، جواب من این بود، که من یه زمانی دلم میخواست وکیل بشم، یعنی تا همین چند سال پیش هم فکر میکردم وکالت شغل باحالیه، و همه هم میگفتن بهت میاد، و دلیلشون این بود که خوب حرف میزنی، ولی وقتی کنکور دادم، رفتم مهندسی خوندم، بعد دیدم دوست ندارم، دوست نداشتن مهندسی، به اضافه یه سری فاکتورهای جذاب دیگه باعث شد که الان تو رشته فایننس بخوام پی اچ دی بگیرم، که به نظرم اگه قرار بود درس بخونم، احتمال زیاد پی اچ دی بهترین گزینه بود برام، و البته فایننس هم بهترین رشته، یعنی از جایی که هستم بدم نمیاد، و خوبم هست، ولی نکته اش اینه، که تمام این بهینه سازی ها رو تو تصمیم گیریهام، با دغدغه توامان اینکه فردا روز چه کار کنم انجام دادم، الان اگه این دغدغه نباشه، احتمالا همین پی اچ دی رو ادامه بدم، ولی یه سری کار دیگه هم میکنم، و ازینجا شما میتونین بخندین، ولی من تنها چیزی که احساس میکنم توش خوبم و بلدمش، حرف زدنه، حرف زدن به همراه تمامی مشتقات حرف زدن، و این به این معنا نیست که بلدم، دقت کنین (حس میکنم که بلدم)، و از انجام دادنش لذت میبرم، ساعت های بیشماری جلوی آینه، فقط با خودم، و آدمهای خیالی حرف زدم، میزنم و خواهم زد، و تازه الان میفهمم، اون موقع که فکر میکردم دوست داشتم وکیل بشم، تصویری که از وکالت داشتم، آدمی بود که تو دادگاه داره حرف میزنه، و حواسم نبود که اون آدمه 90 درصد وقتشو تو جزئیات خسته کننده و کسل کننده اسناد حقوقی قراره بگذرونه، میخوام بگم، نمیدونم با حرف زدن به کجا میشه رسید، ولی میدونم اگه وقت داشتم، از حرف زدن خیلی کارها میشد کرد، از راه انداختن کانال های یوتیوپی بگیر، تا خوندن و کار کردن و تحقیق کردن و فکر کردن در مورد رفتارهای حرف زدنی آدما، ارتباطش با زبان بدنی، ارتباطش به فنون مذاکره، ارتباط با فرست ایمپرشن ها در دختربازی، ارتباطش با برقرار کردن ارتباط عمیق با آدما، همه اینا. شما رو به خدای منان میسپارم، ببخشید که از اهداف و محوریت اصلی این وبلاگ فاصله گرفتم تو این پست. مراقبت کنین.

 

 

 

 

 

Advertisements

یا اینکه پیاز

آقا، این پست هم مربوط به دختر و رابطه و این حرفهاس، مگر پاراگراف آخرش

عباس، زنگ زد یه شنبه ای، گفت وضعیت رابطه ایت چه جوره؟ گفتم تو رابطه تعهدآوری نیستم، هستم خدمتتون، چه طور؟ گفت بیا بریم دابِل دِیت، گفتم باشه، مشخصات طرف رو بفرست واسم، فرستاد، بد نبود، حاضر شدم، اومد با ماشین دنبالم، رفتیم، اونام با ماشین اومدن، من و عباس زودتر رسیده بودیم، پارک کردیم، بعد منتظر شدیم بیان، اونا چند تا خیابون اونطرف تر پارک کردن، با عباس رفتیم دنبالشون، دم ماشین، نزدیکشون که شدیم، عباس گفت اونی که صندلی شاگرده، دوست منه، اونی که پشت فرمونه آیتم تواِه. گفتم باشه، پیاده شدن، سلام و علیک، قدم زنون، عباس آیتم خودشو بغل کرده بود، تو پیاده رو روبرومون میرفت، من و دوستمون هم کنار هم، با حجب و حیا، قدم زنان، سوالات کلیشه ای در حد خوبی و چه طوری و اینا؟ رفتیم نشستیم یه باری، یه بار شلوغ، پر سر و صدا، بارهایی که شلوغه یه خوبی داره، یه بدی، خوبیش اینه که نمیتونی حرف بزنی با طرف، چون صداشو نمیشنوی، خوبیش اینه که بابت همین نزدیکتر بهش میشینی، بساط بغل خیلی راحت تر و طبیعی تر پیش میاد، چهارنفری نشستیم دور یه میزی، عباس دوستشو بغل کرد، منم نشستم کنار «دوست» خودم، حرف زدیم، هر چه تلاش کردم، دیدم هیچ حرفی برای زدن نداریم، البته دختر خجالتی ای بود، لاقل اوایلش خجالتی به نظر میومد، عجله ای نداشتم، ساکت کنارش نشسته بودم و دستم پشت سرش رو صندلی بود، آبجو اول رو که خوردیم کم کم سر بحثمون باز شد، از چیزهای الکی، پرسیدم اسمش چیه؟ گفت اسم کی؟ گفتم همونی که صندلیش پشت ماشین بود، چشاش برق زد، حساس شد، گفتم چند سالشه؟ گفت کی؟ گفتم بچه ات، گفت کوچیکه، خندیدم، نمیدونستم بچه داره، یعنی عباس نگفته بود، گفت خودمم نمیدونستم، چیز مهمی هم نبود، سینگل مام، (میلف؟) حرف زدیم، با لیوان آبجوم بازی میکردم، بهش گفتم نمیخوری، گفت نه باید رانندگی کنم، زمان گذشت، حدود چند دقیقه، و بحث ازینکه کدوم یکی از پسرهای کلاب به نظرت خوش تیپ ترن، رسید به فیلم آیز واید شات، و ازونجا رسید به اینکه زنها هم همونقدر که ما به سکس فکر میکنیم فکر میکنن و یه خرده کسشعرهایی که بارها همینجا نوشتم و خلاصه اش این شد که در حد 5 دقیقه که از ابتدای نشستنمون گذشت، داشتیم در مورد رفتارهای تختخوابی همدیگه صحبت میکردیم، و صدای بلند موزیک کلاب چه نقشی داشت؟ این نقش که وقتی سرتو میاری نزدیکش که تو گوشت صحبت کنه، دستت میلغزه رو شونه اش و ازونجاست که میتونی یه ساعتی که نشستین، تو بغلت باشه، و سفت بغلش کنی، و سرتو کنی زیر گوشش و موهاشو بو کنی، و حرف بزنین، بعد از یه ساعت، عباس گفت بریم؟ گفتم کجا؟ گفت بریم خونه یکیشون، مشروب و بساط، گفتم بریم، اول رسیدیم به ماشین عباس، من و عباس چند دقیقه بیرون ماشین وایسادیم سیگار بکشیم، به عباس گفتم رفیقت (دیت عباس) چقدر جدی این؟ گفت چه طور؟ گفتم تو کار پاس دادن هستی؟ گفت نه، خندیدم گفتم اکی، (یادم بندازین مفصل در مورد پاس دادن صحبت کنم) سوار ماشین عباس شدیم، تا برسیم به ماشین اونا، دیت من گفت تو با من بیا، این دو تا با هم بیان، گفتم باشه، سوار ماشین شدیم، بهش گفتم تو منو یاد یکی میندازی، هر چی فکر میکنم نمیدونم کی، حرف زدیم، حرفهای دری وری، یکی دو تا از استتوس های فیسبوک و وبلاگم رو تو چند تا پاراگراف به خوردش دادم، که یعنی آدم باهوشی هستم، قضیه خیلی واضح تر ازین بود که بخوام دستهاشو بگیرم، رفتیم خونه، چهارنفری، درینک اومد، بعد تو بالکن سیگار کشیدیم، سه نفری، دیت من نمیکشید، بعد نشستیم رو کاناپه، یه کاناپه چهار نفری، بغلش کرده بودم، گفتن چیکار کنیم؟ گفتم Have I ever باز کنیم، یه چیزیه ازین فازها که سوال میپرسه (مثلا تا حالا کلاس درس رو پیچوندی؟) بعد هر کسی پیچونده باشه، باید یه شات بخوره، سوالاش هم گروهبندی داره، در مورد مدرسه داره در مورد رابطه داره، در مورد محیط کار داره، در مورد سکس هم داره، فلسفه بازی هم شکوندن یخ جمع و ایناست، طبیعتا از سوالات رابطه شروع کردیم و وقتی رسیدیم به سوالات سکسی، درانک درانک بودیم، تو بغلم بود، دستهای درازم از رو شونه اش رسیده بود به رونهاش، فاز بمال بمال و اینا، دوباره رفتیم وسطش تو بالکن سیگار، باهاش حرف زده بودم تو کلاب، تقریبا پایه همه چیز بود، دنبال یه فاک بادی، حالت ایده آل (هه)، گفتیم فیلم نگاه کنیم، فیلم گذاشتیم، خوابمون میومد، وسطش عباس و دختره رفتن تو اتاق که بخوابن، من موندم و اون، دراز کشیده بودیم جلوی تلویزیون، کنارم با فاصله دراز کشید، با خودم فکر کردم، فقط کافی بود، اسمشو صدا کنم، بهش بگم بیا تو بغلم، همین، هر کار کردم نشد، طاقباز خوابیدم، دستمو گذاشتم رو سرم، و فردا صبح، یه ربع مکالمه آکوارد چهارنفره پشت میز داشتیم، و نهایتا با ماشین عباس برگشتیم، عباس گفت کردی یا نه؟ گفتم نه؟ گفت چرا؟ گفتم کمیستری نبود، گفت کسخلی؟ گفتم نبود مهندس، گفت معلومه خیلی دست و بالت پره که اینطوری آیتمی که خودش پایه فاکبادی بوده رو رد کردی، خندیدم گفتم شاید (یه دو هفته بعد از آشنایی با مایا، همون دختر استانبولیه بود)، عباس منو رسوند، ساعت ده و نیم صبح، داون تاون، رفتم با دوست معمولی دیگری (که میتونه معمولی نباشه)، برانچ خوردم. حالا چرا اسم این پست پیاز بود؟ چون من شرتم پیش شما پاره تر ازین حرفهاست، ولی حتی پیش شمام شرت پامه، این یعنی اینکه، اگه آدمهای مختلف، دور و برم من، ازم بپرسن چرا؟ برای هر کدومشون دلیل متناسب با میزان نزدیکی ای که بهشون دارم رو میتونم ارائه بدم، مثلا از رو کاناپه که بلند شدم، اومدم از جیبم سیگار در بیارم، که دیدم سیگار دوست عباس، روی میزه، دقیقا همون سیگار باریکی که «دختر پست قبلی» میکشید، یادش افتادم، شاید بابت همون بود که دیگه بعدش ساکت تر بودم، اگه اون آدم یه خرده به من نزدیک تر باشه، و خانواده ام رو بشناسه، میتونم بگم واسه اینکه بالاخره یادم اومد منو یاد کی مینداخت، خاله ام، خاله ام یه سری آخرین بارها که دیده بودمش، مریض شده بود، جور عجیبی شده بود، نمیدونم چرا؟ اصلا هم نمیتونم توصیفش کنم، ولی نمیدونم چرا دختره منو یاد اون وقت های خاله ام انداخت، جوونیای خاله ام، اگه اون آدم، آدمی باشه که بخوام براش شوآف کنم، احتمالا بگم واسه اینکه رو زمین که نمیشه با کسی خوابید، تخت نیازه، حالا یه خاطره بگم، یه دوستی داشتم، تو همین ونکوور، این اولین باری که دوست دختر فابش رو آورد تو جمع ما، یه شبی بود که خونه یکی از بچه ها بودیم، و اینام شب موندن، و این با دوست دخترش رفتن تو اتاق دوستم، من با خودم فکر میکردم من اگه جای دختره بودم خیلی بهم بر میخورد، اگه من جای پسره بودم، دوست دختر فابم رو همچین فازی نمیرفتم، صد در صد 3 صبح هم که بود تاکسی میگرفتم واسش، رو تخت رفیقم باهاش به خواب نمیرفتم (نمیخوابیدم؟)، واسه همین یه خرده واسم سبک بود که رو زمین با طرف بخوابم، ولی اصلا قابل قبول نیست، وقتی کاناپه به اون گندگی بالا سرمون بود، پس اینم نبود، ولی اون آدمه که میخوام جلوش شوآف کنم احتمالا بهش ماجرای کاناپه رو نگم، به عباس که گفتم کمیستری نبود، گفت بابا هر کسی ارزش یه بار رو داره، با خودم فکر کردم، اگه شام خورده بودم شاید، ربطش به شام چیه؟ ربطش اینه که چون شکمم خالی بود، نمیتونستم زیاد مشروب بخورم، اگه شکمم پر بود و میتونستم دو تا شات دیگه هم بزنم، همه چیز اکی بود، مستقل از کمیستری خوابیده بودم باهاش، نهایت ماجرا، به نظرم هر اتفاقی، یه پیازه، لایه لایه است، که حتی اگه کاملا هم با خودت روراست باشی، شاید تو اون لایه های پایین تر، خودت رو گول بزنی، مثل همینجا، که یه لایه فاز رمانتیک داره (مارک سیگار دختر پست قبلی، که دوست عباس میکشید)، یه فاز آداب اجتماعی و جنتلمنی و اینا داره (فاز اینکه من ازین فازا ندارم دیت اول با کسی بخوابم، یا رو زمین بخوابم، حتمن باید تخت باشه)، و یه فمیلی ایشوز داره (که طرف منو یاد جوونی های خاله ام مینداخت، و جالبه اصلا شباهت ظاهری ای نبود، و هنوزم خودم نمیدونم چرا منو یاد اون مینداخت، شاید طرز حرف زدنی چیزی بوده، نمیدونم)، و یه لایه درونی درونی داره، که یعنی کمیستری نبود، و البته حضور مایا، و حضور دختر دوست معمولی دیگه ای که فردا صبحش قرار بود هم رو ببینیم هم بی تاثیر نبود، ولی همه اینا رو گفتم، که بگم آدم دلش میخواد چیزهایی رو باور کنه، که باور کردنشون دوست داشتنی باشه، از من اگه بپرسین، دوست داشتی کدوم روایت و کدوم لایه حقیقت داشت، صد در صد میگفتم روایت رمانتیک سیگار، ایف اُنلی، ایف اُنلی، حقیقت داشت، حداقل میتونستم ادعا کنم من یکی رو دوست میدارم. هه.

پی نوشت – حالا بعدا در مورد پاس دادن مینویسم، اون پاراگراف آخر هم خیلی بحثش مفصل بود، یه جا دیگه میگم. مراقبت کنین.

 

یا اینکه در مورد فلورا

سفت بشینین که بستم برای یه متن طولانی، و اینو ازینجا میگم، که وقتی خودم میدونم طولانی میخوام بنویسم، سوندکلاود رو پلی میکنم، یعنی کار سنگینه، جان؟ کسشعر نگم؟ چشم.

راستش، من با فلورا دوست بودم، فلورا تقریبا تمام اون چیزی بود که من رو از کامینیتی ایرانی گریزون میکرد، بهتر بگم، همه آن چیزی بود که کامینیتی ایرانی نبودن، و این یعنی اینکه اساسا چیز خاصی براش مهم نبود، آدم ریسک پذیری بود، من و فلورا اوایل فقط دوست بودیم، فلورا برای من ارزش دوستانه داشت، یعنی برای من کاربردش خیلی بیشتر ازین بود که بخوام روش هیت کنم، من از فلورا چیزهای زیادی در مورد دخترا یاد گرفتم، تقریبا یکی از مشاوران طراز اول من بود، در مورد دخترهایی که باهاشون دیت میکردم، فلورا برای من جالب بود، و منم برای فلورا جالب بودم، من تنها آدمی بودم که بهش نظر نداشتم، نه اینکه نداشته باشم، داشتم، ولی از پیچیده شدن روابطمون استقبال نمیکردم، برام ارزش هنگ اوت کردن داشت، من و فلورا اوقات زیادی رو با هم میگذروندیم، کنار هم درانک شدیم، کنار هم های شدیم، کنار هم فیلم دیدیم، و اراده قوی ای بود که باعث میشد چیزی بینمون پیش نیاد، فلورا به نوعی وینگ وومن هم بود، نه اینکه کار خاصی بکنه، ولی اگه باهاش میرفتم پارتی، همین که کنارش بودم، شانسم رو در برابر سایر دخترا افزایش میداد، نه پارتی های ایرانی، وظیفه پارتی های ایرانی رو در اون برهه صبا بر عهده داشت (میگم صبا از کجا وارد ماجرا میشه و چه ربطی به فلورا داره)، به نوعی کوآلیتی چک بود، بارها امتحان کرده بودم، همین که کنارم بود، نگاههای بیشتری از سایر دخترا در مهمانی یا کلاب میگرفتم، و بعله، درست حدس زدید، فلورا دختر خوشگلی بود، نه برای من، ولی برای دیگران به غایت خوشگل بود، ایرانی نبود، و میتونین حدس بزنین کجایی بود، (پرانتز طولانی در مورد علاقه ناگهانی من به فرهنگ و زبان و رقص اسپانیایی)، فلورا دختری بود که اگه وارد یه مهمونی میشد همه پسرها دور و برش بودن، از لحاظ مادی هم برای من به صرفه بود، چون تقریبا وقتی با هم میرفتیم جایی، من پول درینک نمیدادم، معمولا دو تا پسر پیدا میشدن که براش درینک بخرن، و بله، یکیش سهم من بود، فلورا برای من موجود هیجان انگیزی بود، و من هم براش جالب بودم، بهش درس میدادم اوایل، یعنی در واقع دانشجوی دانشکده خودمون بود، دوستیمون هم از همونجا شروع شده بود، من براش جالب بودم، چرا؟ چون شاید تنها پسر دور و برش بودم، که از اولین باری که دیدمش شروع نکردم روش هیت کنم، یعنی من مدت ها بعد به این فکر میکردم که چه چیزی از وجود من برای فلورا جذاب بود، و تنها چیزی که بهش رسیدم این بود که من متفاوت از بقیه باهاش برخورد میکردم، چون فایده های دیگه ای جز سکس داشت برام، و بیشتر توضیح میدم، با من باشین، خیلی قصه ها هست این وسط. یعنی اینجوری نبود که من بهش نظر نداشته باشم، داشتم اتفاقا، ولی خیلی زودتر ازونکه فکرشو کنم، یعنی شاید تو همون اولین برخورد، مسیر دیگه ای پیش گرفته شد، و بلی، فلورا دوست پسر داشت، نه، چیزی فراتر از دوست پسر، میشد گفت تقریبا نامزد داشت، نمیدونم، برای من دوست پسر فاب بود، و من تو اون بازه زمانی، ترجیح میدادم با فلورا دوست بمونم، و در فرندزونش باقی بمونم، تا اینکه بخوام دوستیشو از دست بدم، بابت همینم بود که خیلی سریع، روش خاموش شدم، یعنی حتی ته ذهنمم این نبود که بخوام کاری کنم، و این باعث میشد آدم باشم، من و فلورا شبهای زیادی کنار هم بودیم، و اگه میپرسین چه جوری؟ باید بگم که دوست پسرش تمام مدت ونکوور نبود، میرفت و میومد، و اگه میپرسین چرا فلورا باید شبهاش رو با من بگذرونه؟ توضیح میدم، آره، من و فلورا شبهای زیادی پیش هم بودیم، از شب تا هفت صبح، ازش هم نوشته بودم قبلا، یعنی اگه حال و حوصله آرشیو خوندن دارین، یه سری پست هایی پاییز پارسال نوشتم، که طرف اسم نداشت، فلورا بود که اون موقع هنوز اسمی براش انتخاب نکرده بودم، چون برام «آیتم» محسوب نمیشد، آره، ما کنار هم درانک میشدیم (در حد زیاد)، های میشدیم، ولی هیچ وقت هیچ اتفاقی نمیافتاد، تا اینکه بالاخره افتاد، نوشتم ازش (پست یا اینکه طلوع مه گرفته یه صبح زمستانی)، یعنی شد، ارادی هم شد، جوری نبود که بخوایم بندازیمش تقصیر کسی، بینمون کمیستری زیادی بود، مدت زیادی با هم بودیم، و دیر یا زود بالاخره میشد، و من دقیقا تو همون بازه زمانی، که بیش از هر چیز به یه رابطه متعارف نیاز داشتم، افتادم وسط یه رابطه نامتعارف، بودن با آدمی که خودش قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنه. چرا؟ چرا زندگیا آسون نیست؟ مدتهای زیادی طول کشید که من دقیقا فلورا رو درک کنم، و نیازی هم نیست که بخوام درکم رو از شخصیتش اینجا بنویسم، ولی اینو بدونین، که فلورا با من بود، از من خوشش میومد، من براش جذاب بودم، چون بهش نظر نداشتم، اما در عین حال دوست پسری داشت، که دلش میخواست باهاش ازدواج کنه، بنا به دلایل دیگه ای، فلورا به لحاظ شخصیتی با من فرق داشت، چیزهای زیادی وجود داشت، که باعث میشد بدونیم که نمیتونیم با هم باشیم، خیلی فرق داشتیم، یعنی با هم بودنمون، و جدا شدن اون از دوست پسرش، و اومدنش با من، چیزی بود که نه من میخواستم، و نه اون، ولی من، خودمو سپردم با جریان، دلم رابطه میخواست، و هیجان، فلورا به من رابطه ای نمیداد ولی هیجان چرا. شاید حتی فانتزی، میگم حالا. خوب، وقتی قرار نیست با کسی رابطه ای داشته باشی، و همش قراره فان باشه، خوب چه میکنی؟ گارد عاطفیتو بالا نگه میداری، این یعنی اینکه سعی میکنی به طور احساسی درگیرش نشی، با آدمی هستی که قراره با کس دیگه ای ازدواج کنه، و فقط برای سکس با هم هستین، پس باید حواست باشه، این کاری بود دقیقا که من میکردم، فقط سکس. اما نمیشد، فلورا استروژن خالص بود، میگفت نمیتونه رابطه احساسی با من داشته باشه، روش هم تاکید میکرد، اما در عین حال میخواست باهاش مثل آدمی رفتار کنم که انگار فاک بادی نیست. میخواست فقط فاک بادی باشه، اما انتظار کارهایی رو داشت از من، که من برای انجام دادنشون باید بهش حس میداشتم. شما فردای اولین شبی که با یه نفر خوابیدی، اگه طرف فاک بادیه، سراغی ازش نمیگیری، ولی فلورا انتظار سراغ گرفتن داشت. شب ولنتاین اومد پیشم، حدود سه هفته بود که با هم بودیم، طبیعتا کار خاصی برای ولنتاینش نکرده بودم جز آشپزی کردن واسش، برام کادو خریده بود، یه کراوات سفید، اولین کادوی ولنتاین زندگیم رو از آدمی گرفتم، که با تمام وجود نسبت بهش گیج بودم. همون موقع ها، بهم گفت زیاد بهم محبت نمیکنی، حس یه لیدی رو به من نمیدی. من نمیدونستم باید چیکار کنم، با آدمی بودم که به شدت کمیستری داشتیم، تنها دختری بود، که من باهاش حرف میزدم ترن آن میشد، ازینکه پیشش باشم لذت میبردم، زندگی تختخوابی خوبی بود، به خیلی از دلایل شخصیتی خارج از تختخواب چندان مناسب هم نبودیم، و از من میخواست بدون اینکه بهش حسی داشته باشم، بهش محبت کنم. نمیشد. بعد از سه هفته باهاش به هم زدم، گفتم بیا تمومش کنیم، ناراحت شد، بهم گفت تو هم مثل همه مردهای دیگه ای، دعوامون شد، و من در اوج گیجی، فرداش با یه شاخ گل قرمز رفتم پیشش، کیک مورد علاقه اش رو خریدم، با یه کارت پستال محبت آمیز، (کلا تک شاخه گل رز خیلی نقش بزرگی داره در روابط من، هم در مورد شیوا، هم در مورد دختر پست قبلی، و هم اینجا در مورد فلورا). آشتی کردیم با هم، خوشحال شد، گفت با همین گل رز منو اغوا کردی. دوباره با هم بودیم، بیشتر با هم بودیم، و من دیدم دارم فرو میرم، وسط رابطه ای هستم، که اوایل حس خوبی بود، میتونین منو جاج کنین، ولی برام هیجان انگیز بود، اینکه ببینم آدمی که همه دنبالشن، تو هر کلابی که با هم میریم دلشون میخواد باهاش باشن، باهاش لاس میزنن، شب ها پیش منه، بیشتر ترجیح میدادم دوست پسرشو فراموش کنم، هیچ وقت جلوی من با دوست پسرش تلفنی صحبت نمیکرد، منم علاقه ای نداشتم بشنوم، ولی در جریان جزئیات رابطه اشون بودم، رفته رفته فانتزی ماجرا کم رنگ شد، و دیدم داریم زوج میشیم، با هم وقت میگذرونیم، سورپرایزش میکنم، دعوا میکنیم و آشتی میکنیم، تا اینکه، تا اینکه یه شبی، خیلی اتفاقی، تو یه کلابی دیدمش، (پرانتز طولانی در مورد اینکه ما هیچ وقت سوالی از هم نمیپرسیدیم، نه من ازون میپرسیدم کجایی، نه اون، روی کاغذ تو یه رابطه باز بودیم، یعنی یه سر رابطه آلردی از طرف فلورا باز بود، شب هایی بود که نبود و میدونستم دوست پسرش برگشته، منم قاعدتا روی کاغذ بهش متعهد نبودم، اوایلش، همزمان با یه دختر چینی هم دیت میکردم، از یه جا به بعد خودم دلم نخواست با کس دیگه ای دیت کنم، یه فاز متعهدگونه داوطلبانه)، نباید میدیدمش ولی دیدمش، با دوست پسرش، داشتن همو میبوسیدن، و اون لحظه من واقعا احساس کردم انگار قلبم داره پاره میشه، یعنی واقعا همچین حسی داشتم، درانک بودم، یادمه اومدم نشستم یه جایی تو خیابون، نه میتونستم گریه کنم، نه بخندم، یعنی هم دلم میخواست گریه کنم، هم بخندم، خنده دار بود، واقعا هم خنده داشت، همزمان داشتم سه راس خیانت رو تجربه میکردم، اگه بهش حسی نداشتم طوری نبود، ولی اون لحظه بهش حس داشتم، دیروزش کلی وقت گذاشته بودم براش خرید کرده بودم، یعنی یه هدیه خریده بودم، تو وضع خنده داری بودم، هم احساس میکردم بهم خیانت شده، هم حس میکردم من کسی هستم که شریک خیانتم، و هم وقتی با دخترای دیگه بودم حس خیانت بهم دست میداد، و اوج ماجرا این بود که حس میکردم همون کسی شریک خیانت فلوراست، که در واقع من بهش خیانت کرده بودم، بهر حال اون کسی بود که قرار بود باهاش ازدواج کنه، فرداش با فلورا که صحبت کردم، دیدم صحبت فایده ای نداره، حرفی هم نداشتم بزنم، قضیه خیلی کسشعر بود، تنها دلیلی که باعث شد تو اون بازه زمانی وسط همچین چیزی بیفتم، هیجان اولیه اش بود، همین، به هر حال، یه هفته، مدام تو صورت خودم گفتم، باید ازین ورطه بیرون کشید رخت خویش، بعد از یه هفته، باهاش تموم کردم، (داستانشو گفتم، رفته بودم پیشش باهم های شدیم، و تو های بودن باهاش برک آپ کردم)، ولی باز با هم دوست موندیم، فلورا اصرار داشت دوست بمونه، یه ماه آخر رابطه، فقط واسه این دوست موندیم، که اون تموم کنه، یعنی حس کردم ازینکه من باهاش تموم کردم به غرورش برخورد، ازون طرف میخواست دوست معمولی بمونه، و خلاصه کسشعر بود دیگه، منم آدمی نبودم که بخوام چکشی تموم کنم باهاش و یهو خبری نشه ازم، چون بالاخره قبلش دوست های خوبی بودیم، دوست هایی که دیگه نمیتونستیم دوست بمونیم، یه مدتی دوست معمولی بودیم، ازین فازا که تو بغل هم میخوابیدیم، ولی سکس نداشتیم، کسشعر ترین فاز ممکن، طبیعتا دوباره برگشتیم با هم، (یه پستی بود که یا اینکه ایشون گوشیشون خاموشه مع الاسف، یکی از شبهای اون بازه زمانیه، که من های بودم، فکر میکردم این رفته با یکی دیگه و سایر ماجراها …) و بالاخره تموم شد، یعنی رسید به جایی که حالمون از هم به هم میخورد، هم اون از من، و هم من ازون. حالا ایناش مهم نیست، تو اون بازه زمانی، که من اوج احساسم بود بهش، همون موقع که هر سه تا حس خیانت کردن و شریک خیانت شدن و به آدم خیانت شدن رو با هم حس میکردم، با صبام بودم. بودم که یعنی دوست بودیم با هم، صبا یه آدمی بود که خودش تو رابطه بود، متاهل بود. من با صبا دوست بودم، صرفا دوست بودیم، همین، نه چیز دیگه ای، و یکی از دلایل نزدیک شدنمون هم این بود، که اون آدمی بود که تا حدی درک داشت ازین ماجرا، ماجرای بالا رو از هر ده نفر که براشون تعریف کنی، اول جاجت میکنن، صبا آدمی بود که خودش بالا پایینهای زندگی متاهلی رو چشیده بود، باهاش میشد حرف زد، من به گا بودم اون موقع ها، نه به گای بدها، ولی سوار یه رولر کوستر عاطفی و یه رابطه هیجان انگیز بودم، بالا پایین میشدم، صبا کسی بود که میشد باهاش حرف زد، صبا ایرانی بود، منم ایرانی، کنار هم زیاد دیده شدیم، تو پارتی ها، تو مهمونی ها، اینور اونور، و میتونین حدس بزنین کامینیتی کسشعر ایرانی رو. هنوز که هنوزه، پشت سرمون حرف هست. حرفش به دختر پست قبلی هم رسیده بود، دوست های نزدیک خود من بهم متلک مینداختن، نهایتا، بین من و صبام به هم خورد، کسشعر شد، سوتفاهم شد، یه جوری شد که من کلهم صبا و دوست های نزدیکشو و اکیپ دوستهای خودم که با صبا هنگ اوت میکردن، کلهم همه رو گذاشتم کنار، تابستون بود، یه فاز خسته ای داشتم که گاهی میرفتم تو جمع آدمهای مطلقه، مینشستم واسم تعریف میکردن، دور همی جمع میشدیم هر دفعه خونه یکی، فکر کن وسط 5 6 تا زن مطلقه چهل پنجاه ساله، من مینشستم، حرفهای اینارو گوش میکردم، خیلی فاز باحال آروم کننده ای بود، خیلی باحال بود، بعد به من که میگفتن تو بگو، من میگفتم من هنوز آماده حرف زدن نیستم. بعد همین دیگه. حالا اساسا چرا گفتم اینارو؟ بیشتر شاید تجربه بود، الان اگه برگردم به پارسال، به هیچ عنوان همین مسیر رو نمیرم، اگرم برم به هیچ عنوان گارد عاطفیمو پایین نمیارم، اذیت میشی. حالا راستش نمیدونم واسه چی گفتم، ولی فکر میکنم فلورا یه جورایی حلقه گم شده وبلاگم بود، رد پای شخصیت و رابطه باهاش هنوز تو من هست، ولی این یه ساله هیچ وقت نشد که بتونم درست بنویسم ازش. ولی من کلا چیزی که از دخترها میشنوم اینه که میگن بی غیرتی، به عنوان تعریف میگن، خوب من هیچ وقت فاز اینو ندارم، که از کسی بپرسم کجا بودی؟ با کی بودی؟ اساسا هم به نظرم خیلی بی منطقه اینکار، چون دختر حتی اگه وقتی باهات خوبه حرفتو گوش کنه، به محض اینکه ببینی رو کسی حساسی، وقتی باهات بده اذیتت میکنه، لجتو در میاره، واسه همین بهترین کار اینه که خودتو بی تفاوت نشون بدی. رابطه با فلورا منو ازون چیزی که بودم هم بی غیرت تر کرد. البته به قولی، هنوز زوده که تاثیراتشو ببینم، اینکه با آدمی باشی، که بتونه بعد ازینکه تلفنی با دوست پسر فابش حرف میزنه باهات بخوابه، هم میتونه تو رو یه آدم شکاک کنه، هم یه آدم بیخیال، به نظرم منو آدم بیخیالی کرده، جوریکه یه بار «قلبم پاره شده»، ازین فازها که ته خط رو دیدم، دیگه واسم مهم نیست، میدونم آدم رفتنی میره، آدم موندنی میمونه، سیاست ها باید ایجابی باشه تا سلبی، باید آغوشتو گرم نگه داری، نه اینکه مدام نگران باشی آغوش کی گرمتره، شمام مراقبت کنین.

یا اینکه ژانویه 2016، یا یه سری مسایل صادقانه دم دستی

اما اساسا تمام اونایی که مینویسن، دچار این توهم (و البته تاکید میکنم توهمن) که حرفهای خواندنی ای دارن، که این نیست، حالا من در مورد بقیه نگم، در مورد خودم بگم، من همیشه دلم میخواست میتونستم نویسنده خوبی باشم، یعنی واقعا دلم میخواست، نشد، یعنی اونجوری که باید میشد نشد، و اساسا نوشتن سخته، ولی میخوام بگم اونی که شما میشاشین روش، ریده رو ما، یعنی، به طرز سخیفی بنده لایک و پلاس و شیر و کامنت بودم همیشه، و هستم، عزیزان عنایت بفرمایین، همینجارو، ها؟ حاشیه نرم؟ دو سه شب پیش دچار یه شکست کوچک درونی شدم، یعنی یه لحظه از همه چیز بدم اومد، از خودم بدم اومد، و حس نکنین ایشاالله، ولی خیلی بده از خودت بدت بیاد، بعد ما باهوشها، (پرانتز طولانی در مورد اینکه من چرا خودمو باهوش میدونم)، دو سه لایه داره ذهنمون، یعنی همه اون چیزهایی که یه آدم دیگه ممکنه بهمون بگه رو خودمون تو درون خودمون یکی رو داریم که تمام ورژن هاشو بهمون میگه (پرانتز طولانی در مورد افشین)، بعد سخت شد، شرایط بر من سخت شد، یعنی من تو آفیس بودم، و بعد نمیدونم از کجا، رفتم یکی از دوستهای قدیمیم رو جستجو کردم ببینم داره چیکار میکنه، و در کسری از ثانیه، اغراق میکنم، در حدود پنج دقیقه ای که داشتم زندگیشو زیر و رو میکردم، هی اونو با خودم مقایسه کردم، هی از خودم بدم اومد، اینی که میگم از خودم بدم اومد خیال نکنین که مثلا یه چیز واسه خودم نگه داشتما، ریدم به همه چیم، تمام ابعاد قابل تصور شخصیتی یک آدم رو تصور بفرمایین، وضعیت اجتماعی، وضعیت کاری، وضعیت ارتباطی با سایر آدمها، وضعیت مطالعه، وضعیت هوش، وضعیت نمیدونم تمام وضعیتها، احساس کردم چقدر موجود کسشعر حقیری ام، بعد آدمها تو ذهنم اومدن، هی رژه رفتن، شرایط سختی بود، حالا الان اگه منتظرین که بگم نه مثلا یهو اون لحظه جو گرفت منو و الان بهش باور ندارم، باید بگم که نه چندان، حسش هست هنوز، بعد چی شد؟ بعد پناه و ملجا و منجی بی پناهان، الکل، رفتم بار دانشگاه، یه آبجو گرفتم، شکم خالی، تقریبا همه اشو با هم خوردم، اومدم بیرون، بعد یه حسی داشتم که فقط دلم میخواست فرار کنم، همین، یعنی یه تنابنده میخواستم برای 15 دقیقه اختلاط، همین، گوشیمو درآوردم، (کیر تو این سبک نگارش، یعنی توصیف اینکه گوشیم رو درآوردم، انگار نمیگفتم فکر میکردین گوشیم همیشه دستمه) رفتم تو کانتکتها، این ور اون ور کردم، دیدم خیلی حالم خرابه، یعنی یه جوری حالم خراب بود، که هر کسی گوشی رو بر میداشت از صدام فکر میکرد لب بلندی وایسادم، دیدم ایگوم اجازه نمیده به خیلیا زنگ بزنم، طرف مثلا سه ساله منو میشناسه هر وقت منو دیده، من یا گِریت بودم، یا سوپر گِرِیت، بعد حالا یازده شب همچین تماسی؟ درست نیست، تهش لیست رو بستم رو دو نفر، نفر اول رو زنگ زدم، گفتم چه طوری؟ گفت فلانیم تصادف کرده قطع نخاع و این صحبتاست، بعد من یهو پشت تلفن خنده ام گرفت، دیدم اون بابا وضعش خیلی خراب تره از من، صحبت کوتاه، زنگ به نفر بعدی، اختلاط کسشعر، اختلاط بی معنا، ولی مفید، پرانتز باز، یه چیز میگم، جاج نکنین منو، جاجم کردین به تخمم، آقا جدیدنا مثل آدم دارم سیگار میکشم، یعنی از هر ده تا پوک، 8 تاش چس دود نیست، دو تاش چس دوده، بعد میگیرتم، سرگیجه، خلاصه بسی کیف میده، تو همین فاز مستی و گرفتگی و سرگیجگی سیگار داشتم حرف میزدم با این بنده خدا هم، آره، اینجوری شد، بحث ولی این نبود، بحث یه چیز دیگه بود، ها سر نوشتن، آره دیگه، آدم، یعنی من، دلم میخواد خودمو منتشر کنم، اوایل فیسبوک بود، چه شخصیت کسشعری داشتم من تو فیسبوک، هولی شِت، حتی تو همون فیسبوکم ما نتونستیم خواننده جذب کنیم، یعنی یه وضعیت کیریه که تو یه هدف کیری تو ذهنت داشته باشی (که مثلا در فیسبوک نوشته هات خونده بشه)، بعد حتی به اون هدف کیریت هم نتونی برسی، روضه زینب طور، بعد پلاس، بعد اون یکی وبلاگ سرشناسمون، بعد کسشعر شد دیگه، یعنی میخوام بگم، که ناامیدانه طور، دیگه اون یکی هم به گاه رفت، و بعد همیشه هم این مساله هست که آقا این دغدغه است تو داری؟ واقعا باید به چنین چیزی فکر کنی؟ تو اگه زن داشتی بچه ات الان دو ساله اش بود، بعد این دغدغه است؟ بعد، قسمت بیرونی (قسمت بیرونی، قسمت درونی، خودمرکزپنداری نوجوان گونه، مگه پیازه؟ درونی بیرونی؟) من خیلی با خودم حال میکنه، قسمت درونیم تقریبا حالش به هم میخوره از من، از تمام جنبه ها، حالش داره از من به هم میخوره، چه میگفتم؟ ها، باز کنم بحث رو؟ چی رو باز کنم براتون، نیست آقا، اون چیزی که میخواستم نیستم، اون آدمی که دلم میخواد باشم نیستم، دور و برم اون چیزی که میخوام نیست، و اگه میپرسین دلم میخواست چه جور آدمی میبودم، میتونم بشینم براتون ساعت ها بنویسم و حرف بزنم، در وصف جزئیات دقیق اون آدمه، و نکته اینه که حتی میدونم باید چیکار کنم تا بشم اون آدمه، یعنی هم میدونم خودم کجام، هم میدونم کجا دلم میخواد برسم، و هم میدونم چه جوری میشه ازین نقطه ای که من هستم، رسید به اون نقطه که اون اونجاست، ولی، ولی، ولی، نمیتونم، یعنی اون قدم اول رو «نمیتونم» بر دارم، میدونم دقیقا اگه چه کارهایی انجام بدم حالم خوب میشه، ولی «نمیتونم» اونکارها رو انجام بدم، اغراق به ناتوانی در وبلاگ، با مداد مشکی نرم یادداشت میکنیم، اغراق به ناتوانی در وبلاگ، پنج امتیاز، ولی جدی میگم، یعنی گاهی اوقات میشه، بستگی داره به اینکه چقدر دلم بخواد، و پَشِنِت باشم، نسبت به انجام یه کار، نیستم ولی. چه میگفتم؟ بلی، من شرمگین هستم تا حد خیلی خوبی، نمیدونم دقیقا شرمنده کی، شرمنده چی؟ ولی شرمنده خودم هستم، از اینی که هستم خجالت میکشم، اگه یه آدم دیگه ای، با شرایط خودم رو میدیدم، اگه میشناختمش، هیچ احترامی واسش قائل نبودم، سخته آقا خودت شرمنده خودت باشی، سخته احترام خودتو نگه نداری. ها؟ تعطیلات؟ چه جوری گذشت؟ کس کلک. یه دابل دیت (به واقع فرست دیت، پُتِنشیال فرست سکس هم با یه آیتم جدیدی رفتم، که والله باز کردنش، فقط عرق شرم میشونه رو پیشونیم درین وضعیت)، من زیاد خوب نیستم، یعنی خوبم، ولی قبلنا بهتر بودم، باید دوباره بهتر بشم، و البته بهتر هم میشم، بادمجان بم آفت نداره، الان تو وضعیت گِرِیتَم هستم، نه سوپر گِرِیتم، ولی شما مراقبت کنین همیشه از خوداتون.