یا اینکه دَنس می تو دِ اِند آف لاو (قسمت دوم)

 (این پست به پست قبلی بسیار مربوطه، لذا توصیه میشه اول قسمت اول رو در اینجا بخونید).

بلی دوستان داشتم از فضایل خاندان سرجوخه می گفتم واستون در اینجا و دیدیم که چگونه در طول سالیان سال رقصیدن و رقاصی به یکی از اساسی ترین هنرهای خاندان ما تبدیل شده. تاریخ دانانی که تاریخ خاندان سرجوخیه رو مطالعه می کنن نظریه معروفی دارن که میگه اساسا رقاص بودن ما از ورزشکار بودن ما گرفته شده. به بیان دیگه رقاصی که تو خون ماست، ترکیب علاقه وافر جدمون حاج حسن سرجوخه به ورزش و همچنین علاقه اش به جنس لطیف بوده.

خوب البته نقدهای زیادی به این نظریه هست که من نمی خوام واردش بشم، ولی آنچه که مسلمه و همه روش صحه می ذارن اینه که خاندانی که رقاصه، نمی تونه ورزشکار نباشه، دلیلش هم واضحه: شما تا آمادگی بدنی نداشته باشی که نمی تونی یک ساعت تمام برقصی که می تونی؟

قبل ازینکه وارد بحث ورزش در خاندان سرجوخه بشم و شمه ای از اخلاقیات حاج حسن سرجوخه بزرگ خاندان و شرح زندگی اش در جوانی بدم، بد نیست گریزی هم بزنم به آموزش رقص در خاندان سرجوخه. به هر حال از من می پذیرید که خاندانی که چنین اهمیتی به مقوله رقص می ده بعیده برای نوباوه گان خاندان برنامه ویژه ای نداشته باشه (اسمایلی کانون فرهنگی آموزش)

از طرف دیگه برهر کسی که میلی لیتری از خون پاک سرجوخگی در رگ هاش جریان داره است که نه تنها بتواند برقصد، بلکه استایل خاص رقصیدن خودش رو هم داشته باشد. یعنی رقصیدن صرف کفایت نمی کنه، بلکه باید بتونی استایل خاصی معرفی کنی و به نوعی در پیشبرد هنر رقاصی کانتریبیوشن داشته باشی. این استایل خاص رقصیدن هم چیزی نیست که یه شبه به دست بیاد، و هر دو این مسایل بیش از پیش اهمیت آموزش از سنین پایین رو گوشزد می کنه.

معمولا اتفاقی که می افته اینه که بچه های کوچک فامیل از وقتی شروع به راه رفتن می کنند ازشون انتظار میره که در مراسم شرکت کنند. به این صورت که وقتی ملت دارن می رقصن وسط، این بچه هایی که تازه یاد گرفتن راه برن از اطراف هال توسط پدر و مادراشون هول داده می شن وسط.

می تونین خودتونو بذارین جای بچه؟

تصور کنین یه آهنگ خیلی بلندی با صدای دست زدن دیگران پیچیده تو گوشتون (واسه یه بچه همین واسه ترسیدنش کفایت می کنه) بعد یکی که قدش 4 برابر شماست (بچه تازه راه افتاده رو مثلا بگیرین 45 سانت) شما رو هول می ده وسط یه میدونی که یه سری غول بیابونی دو متری دور و برتون دارن پاهاشونو می کوبند زمین. خیلی وحشتناک شدش نه؟

خوب ما هم بچه بودیم خیلی وحشت می کردیم، ولی این متد آزمایش شده است و جواب داده، به این معنا که همین ترس بچه باعث میشه که بچه به صورت ناخودآگاه بالا پایین بپره و سعی کنه خودشو از اون معرکه بکشه بیرون، اما چون از هر طرف توسط این جماعت پایکوب مورد محاصره قرار گرفته تلاشش نافرجامه و ازون طرف، ترسش بیشتر و بیشتر میشه، در نتیجه هیجانات عصبی اش بیشتر میشه و همه اینا باعث میشه خودشو دستاشو پاهاشو بیشتر و بیشتر در نهایت درماندگی تکون بده،

به عبارت دیگه، آروم آروم آروم شروع می کنه به رقصیدن!

این متد آموزش رقص به کودکان که اولین بار توسط بابابزرگم ابداع شد و توسط عمو بزرگه در نیمه دوم دهه شصت و نیمه اول دهه هفتاد به اوج و شکوفایی رسید به متد «قر بده! پدرسّگ» معروفه.

تقریبا میشه گفت همه نوه های فامیل که متولد دهه شصت هستند با همین متد ساده ولی کارا رقص رو یاد گرفتند. البته با روی کار اومدن دولت آسد ممد خاتمی و غلبه نسبی گفتمان اصلاحات در خاندان سرجوخه یه سری زمزمه هایی مبنی بر خشن بودن این روش توسط تازه عروس های فامیل از گوشه و کنار شنیده شد، که حرف اصلیشونم این بود که واه! واه! واه! خدا به دور! یعنی چی؟ می ترسه بچه ام!

اما خوب تقریبا از همون بهار و خر-داد 88، این زمزمه ها توسط عمو بزرگه و پسراش تحت عنوان «لوسش نکن بذار نیناش کنه پدرسگ!» سرکوب شد.

برگردیم به مقوله ورزش، و ارتباطش با رقص، برای پاسخ به این سوال باید برگردیم به سالیان دور، و یه خورده مقدمه چینی کنم. (با من حوصله کنین، این بحث ها واسه پختن مطلب لازمه عزیزان)

حاج حسن سرجوخه، بزرگ خاندان سرجوخه، یه جوون بیکار و بیعاری بود در زمان رضاخان شصت تیر که از دار دنیا فقط یه دل نسبتا پاک (در مورد نسبتا پاک بودنش توضیح میدهم خدمتتون) و یک هیکل ورزشکاری داشت،

حاج حسن کشتی گیر دهات خودشون بود و تو دهات های اطراف هیچ رقیبی نداشت. یه جورایی پوریای ولی بود واسه خودش. تو پوز خیلی هام زده بود. یعنی اینکه پشت خیلی از جوونای همسن و سالشو زده بود زمین. اساسا داستان آشنایی اش با مادربزرگم این بوده که تو یه مسابقه کشتی بین الدهاتین، حاج حسن قهرمان میشه، و در اون مسابقات خان های دهات های اطراف هم به عنوان تماشاچی حضور داشتند، حالا فکر می کنید دختر خان همسایه کی بوده؟ بلی مادربزرگ بنده! چقد رمانتیک! مگه نه؟ (یه بار سر فرصت باس این داستانو تعریف کنم واستون، فعلا حاشیه نریم)

خلاصه قهرمان بودن حاج حسن باعث شده بود که هم دوست زیاد داشته باشه و هم البته دشمن. بودن جوونایی از ده که باهاش خوب نباشن (چون ازینکه جلو دوست دختراشون پشتشونو زده بود زمین شاکی بودن) و یه روز همین جوونا کار دستش دادن. چه جوری؟

خوب منو نگاه نکنید که خیلی سر به زیر و آروم و عفیف و پاک و خجالتی و اینام. من از خون خالص حاج حسن 10 درصد بیشتر تو رگهام نیست.

حاج حسن همونقدری که ورزشکار بود و کشتی گیر، دخترباز هم بود. یعنی بساط عیاشی اشو هم داشت. حالا عیاشی نگیم، اما هوس باز بود. خو مگه چی کم داشت از معیارهای اون زمان؟

خوشتیپ نبود؟ که بود! هیکل نداشت که داشت! قهرمان کشتی نبود که بود! اگه بخوام با معیارهای الان بگیم یه پا لیونل مسی بود واسه خودش. واسه همین توجه همه دخترای دهات بهش بود، و خو البته حاج حسن هم خیلی روابطش با نفس عماره اش خوب بود. یعنی یه پا بارنی استینسون بود واسه خودش تو دهاتشون (how I met your mother رو که دیدین؟) اما این هوس بازی اش داشت می رفت کار دستش بده.

قصه ای که می خوام تعریف کنم براتون داستانیه که تعریف کردنش مو رو به تن هر عضو خاندان سرجوخه سیخ می کنه.

بله دوستان، روایت شده که یکی دو تا از جوونای دهات که دل خوشی از حاج حسن نداشتند، به هماهنگی یکی از دخترهای دهات که مدتی بوده داشته با حاج حسن تیک می زنه، نقشه شومی رو طراحی می کنن: یه روز دختره که اسمشو هاجر می ذاریم، اس ام اس می ده به حاج حسن که: حسنی، عجقم، خونه خالیه، نمیای پیش پیشی؟ حاج حسنم میگه: قلبون پیشی، میو میو! اومدم هاژری!

خلاصه خونه خالی و …. من وارد جزئیاتش نمیشم، اما وقتی حاج حسن و هاجر به هم آمیخته شده بودند و حاج حسن داشته تمام هنرهاشو می ریخته رو دوریه، یهو هاجر از زیر بالش یه چاقو می کشه و می خواسته بکشه به عضو شریف حاج حسن و ……

حالا فهمیدین چرا مو به تن ما سیخ میشه؟

فقط و فقط اگه یه لحظه حاج حسن دیرتر اون چاقو رو دیده بود، دیگه الان خاندان سرجوخه ای وجود نداشت (البته با عرضه و توانایی که از حاج حسن سراغ دارم، می تونست یه آغا حسن خان سرجوخه واس خودش بشه و سلسله سرجوخیه رو سر و سامان بده)

خلاصه که این قصه ها رو واسه چی بافتم؟

واسه اینکه بگم چرا از همون کودکی در خاندان ما به ورزش در کنار رقص اهمیت زیادی داده میشد و چرا نظریه پردازها رقاصی ما رو ناشی از تلفیق روحیات ورزشکاری به همراه روحیات دختر بازی جدمون می دونند.

مثلا یکی از ورزش هایی که در خاندان ما به شدت روش تاکید میشد ژیمناستیک بود. این ورزش رو بچه های فامیل اینجوری یاد می گرفتن که صبح وقتی رو تشک خوابیده بودن، تشک از زیرشون کشیده میشد. این کار باید سریع صورت می گرفت.  دیدین چه جوری رومیزی که روش ظرف و ظروفه رو سریع می کشن جوری که ظرفا نمی افتن؟ همونجوری، منتها تو این حالت طفل مربوطه چرخ می خورد تو هوا و مثل فرفره بلند میشد و چرخ می خورد تو هوا و در نهایت می خورد به دیوار اتاق و می افتاد زمین و البته بیدار می شد و می فهمید که باید نون بگیره.

این کار تخصص شوهر عمه گرامی ام بود. ایشون با توجه به سابقه نظامی که داشتن، تاکید زیادی رو نظم و ترتیب و صبح زود از خواب بیدار شدن داشتن (کلا همیشه شرایط رو جنگی فرض می کردن)

این از ژیمناستیک، نمونه های مشابهی هم برای چگونگی یادگیری ورزش دو میدانی، اسب سواری (البته خر سواری) و … هست که من اینجا دیگه سرتونو درد نمیارم. (سر فرصت دیگه انشاالله)

تهش اینکه ورزش چیز مهمی بود واسه یه سرجوخه!

اما برگردیم به زمان حال، و من سرجوخه:

مشکلی که من داشتم این بود که ورزش نمی کردم، یعنی اونطور که باید و شاید نمی کردم. کلا این بدن از وقتی خودشو شناخت غیر از زنگای ورزش مدرسه فعالیت دیگه ای نمی کرد. بنده در دانشگاه هم هیچ وقت نتونستم اون تست دو و میدانی تربیت بدنی 1 و 2 رو نمره بگیرم ازش. لذا اتفاقی که رفته رفته واسم افتاد این بود که بدن روز به روز خشک تر و خشک تر شد. جوری که رسید به جایی که همین دو سال پیش تلق تلق صدا استخونام در میومد.

بابام البته اینجوری نیست، حسابی ورزش می کنه، دماوندم فتح کرده. هر چی هم به ما می گفت پسر ورزش کن، اونقد پشت میزت نشین تو کف ما نمیرفت. تا اینکه یه روز منو برد چیتگر، دو تایی مجردی، رفتیم نشستیم لای درخت ها، یه سیب از تو جیبش در آورد، بهم گفت پسر، این سیبو می بینی؟ گفتم ها! گفت پس ورزش کن!

یعنی این نقطه عطف زندگی من شد، همین شد که من عوض شدم، به خودم اومدم و رفتم تو کلاسای فوق العاده تربیت بدنی دانشگاه شرکت کردم. دیگه خودتون تصور یه آدم دراز دست دراز تا حالا ورزش نکرده ای رو بکنین که یهویی می خواد دور زمین بدوه دیگه!

به قول دوستان هیکل من وقتی می دویدم، یادآور بیل بود. به این معنا که تصور کنین یه بیل به اذن خدا بلند شه شروع کنه به دویدن، دراینصورت شبیه من خواهد دوید.

اینها رو واسه چی گفتم؟ واسه اینکه به یه چیز برسم: ورزش تو زندگی چیز مهمیه، و آدم باید ورزش کنه! اگر در جوانی ورزش نکنه در پیری به …. می ره. پس ورزش کنید. (اینکه چرا اینهارو گفتم رو در ادامه ماجرا در پست بعدی خواهید فهمید)

پی نوشت- ماجرای هاجر و حاج حسن و نقشه شومی که برای از بین بردن خاندان سرجوخه در نطفه کشیده شده، بسیار معتبره و همه تاریخ نویسا (من جمله عمو بزرگه و بابام و شوهر عمه ام (که همه از یه دهاتند) به همراه سایر همشهری ها تاییدش کردن، لذا مو لا درزش نمیره)

پی نوشت دوم- ماجرای سیب و چیتگر و اینا (غیر ازون تیکه ای که بابام سیبو نشونم داد (که برگرفته از نوشته یه فرد دیگه که اسمش یادم نیست، بود)) هم واقعیه.

پی نوشت سوم- یعنی چی؟ معلومه بقیه اش هم واقعیه. هر جاش نباشه یا اغراق باشه (مثل ماجرای سیب خودم اشاره می کنم)

About these ads
2 دیدگاه
  1. ashkan گفت:

    آخ از این صحبت باباها وقتی مجردی میرن بیرون!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 73 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: